ته تغاری خونه

 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
 

دیگه اینجا نمی نویسم .

                                   پایان

نقطه سر خط


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۱
 

... و من عاشق بيمار رواني بودم و قرص هاي او را سر ساعت از روي ميز روي لبانش مي گذاشتم تا او چيزهايي را كه من نمي ديدم و او مي ديد و خواب هايش را برايم مو به مو روايت كند و وقتي خواب هايش صداي زنجير و بوي زندان گرفت قرص هايش را با اسمارتيز عوض كردم و به او خيانت كردم ...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۸
 

*

فريادم را خاموش كردند ، با سكوتم چه مي كنند؟

**

از كي به فكر بوسيدن پيشاني من بود؟ واقعا مي خوام بدونم...

***

بهترين وقت است براي زدن زير آن قول احمقانه....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۸
 

*

ميگه كارت شناسايي و اون يكي تا كمر خم ميشه و تو ماشين رو نگاه مي كنه. نشستيم تو ماشين و داريم در مورد باغبوني كه چرا به جاي جارو از آب واسه جمع كردن كودها استفاده مي كنه بحث مي كنيم. نمي دونم چرا به پسره كه داره صورتمو برانداز مي كنه يه لبخند باريك مي زنم و ازش انتظار دارم اونم لبخند بزنه اما تند خودشو عقب مي كشه و نمي دونم چرا فكر كردم ازم ترسيد .حالا نوبت اون خوش قيافه ترست.اما اون از لبخند من زياد بدش نيومد و كارت هامونو داد دستش و يه چيزي گفت و خنديد و در نهايت رفتند. پرسيدم چي گفت ؟... گوشه كارتمو مي كنم زير ناخنم و مي كشم بيرون و چشمامو ريز مي كنم و روبرو رو نگاه مي كنم كه پسر لباس سبز برمي گرده و يه لبخند باريك تحويلم مي ده. بهش گفته بود نوش جونت ، خوب چيزيه !!!

يه خورده كه مي گذره باغبونه مياد مي زنه به شيشه . با لهجه شهرضايي مي گه والا من زنگ زدم بيان دو نفر رو بگردن ، اشتباه اومدن طرف شما. چيزي كه نشد؟ هان؟ خم مي شم و نگاش مي كنم و چي كار مي كردن؟ مي گه هان؟ مي گم اون دوتا چي كار مي كردن؟ دقيق مي شه تو صورتم و بعد رو سقف ماشين رو نگاه مي كنه و مي گه والا راه نمي برم ! (يعني نمي دونم) بعد يه خورده مي ايسته و اين پا و اون پا مي كنه و مي ره . پنجره رو بالا مي كشه و دلم مي خواد بهش بگم بدو برو ببين دم آخر چي مي خواست بگه . شايد مي خواسته بگه ...

**

خيلي احساس بديه كه بهت القا كنن كه در واقع واسه زندگيت هر تصميمي بگيري اصلاً مهم نيست! چون اونا كاري كه انجام مي دن ربطي به تصميم تو نداره و تو يه صفر گنده اي!

***

باور كن رفتنم را...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٧
 
لطفا حتما بخوانید http://blog.35dg.com/?id=703
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٤
 

همیشه ها...

- همیشه فکر می کردم حتی اگه نباشی ممکنه بهت فکر کنن ، اما امروز فهمیدم که اگه بدونن که ممکنه یه روزی دیگه نباشی حتی حالا هم نمی خوان بهت فکر کنن.

- همیشه عاشق خجالت های اولیه رابطه بودم که نگاهت رو بدزدی از نگاهش و سعی کنی با تماس دستش سرخ بشی و ... کاش هر وقت دلمون می خواست دوباره اونجوری می شدیم...

- تو فکرتم.... (البته نه همیشه )


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢
 

- حکایت چند تا امیدواری و من ...

اول : امیدوارم اینقدر احمق نشه که بخواد بگه دوستم داره .

دوم : امیدوارم اینقدر احمق نشه که بازم بخواد منو ببینه .

سوم : امیدوارم لواشک های مامانه لیلی هیچ وقت تموم نشن .

چهارم : امیدوارم صمیمی تر از این نشیم .

پنجم : امیدوارم اینقدر احمق نشه که بخواد قول منو به رخم بکشه .

( این آدما هیچ ربطی به هم ندارن )

 

- ببین این انگشتم به آب حساسیت پیدا کرده ، این روزا آب ها هم دیگه خیلی آب شدن.

 

- واقعاً با این نتیجه رسیدم که من یه کثافت به تمام معنا هستم! جای بحث هم نداره . دارم همه چیزی که این دو سه ساله ساختم رو با یه جفتک می ریزم زمین و جفت پا له می کنم . فقط به این دلیل که دیگه نمی خوام . نمی خوام دیگه . نمی خوام . ن م ی خ اااا م . گفتم که کثافتم .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٢
 

- خیلی بدبختیه که فکرای مخرب و داغونت هیچ وقت ترکت نکنن ، حتی وقتی تو یه اتاق سرد و تاریک تو آغوش گرمش باشی و فقط به این فکر کنی که در نهایت باید در اون اتاق رو باز کنی و به دنیای کثافتت برگردی . این فکرای تلخ حتی شیرینی اون همه بوسه رو یک جا ازت دور می کنن و دلت برای خودت و اون اتاق و هماغوشت می سوزه که چه بیهوده وقتتون رو برای با هم بودن تلف می کنین!

- این قدر و پیشونیم ضرب گرفتم که دیگه به فاصله دو ابروم نمی تونم دست بزنم . ورم کرده . خیلی احمقانه فکر می کنم این طوری فکرای که نمی خوام ازم دور می شن. داغونم . داغونااا . با کارایی که می کنم هر روز بیشتر تو لجن فرو می رم. عرضه دست و پا زدن رو هم ندارم . عین بدبختی . بالا و پایین هم نداره .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٦
 

یاد گرفته ام خودم را گول نزنم ... باید فکرش را می کردم . غافلگیر شدم . شاید هم باخته ام و نمی خواهم به زبان بیاورم. یک هو حس کردم باید خودم را دریابم وگرنه پرت خواهم شد ...مبهوتِ برگ‌ست اين ساقه...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٩
 
دوباره یه روز عصر تو پاییز ٬  هوا ابری ٬ صدای گنجیشکا ٬ تو اون اتاق ساکت و تاریک و نمناک ٬  گردنتو لمس می کنم و لباتو می بوسم و روی سینه ات می میرم. بهت قول می دم ٬ حتی اگه سالها پاییز از راه نرسه ...
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٧
 

واسم جالبه که آدما انتظار دارن که از ضعف شخصیتیشون تو به جای خودشون ناراحت بشی. خطا می کنن و می گن : ناراحت شدی؟

یه مشت احمق از خود راضی....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۳٠
 

ن.ق. آدم در دو زمان آرزوی مرگ می کنه ، یکی اوج خوشبختی و یکی اوج بدبختیاش .

فکر نکنم نیازی باشه که حرفمو واستون توضیح بدم . همه ماها بعضی وقتا تو یه موقعیت هایی قرار می گیریم که تا اون موقع اصلاً به فکرمون هم نمی رسیده . همیشه دوست داشتم زندگیم مثل دیگرون نباشه و اتفاقاتی که دیگرون تجربه نکردن رو به شخصه تجربه کنم و این که خودمو تو اون موقعیت ها بفهمم و بعداً بشینم فکر کنم چه عکس العملی نشون دادم همیشه واسم لذت بخش بود.اصلاً می دونین احتیاجی به این همه حرف نیست . تو یه مخمصه ای گیر افتادم که اصلاً حتی نمی دونم جون سالم ازش به در می برم یا نه. نه از کسی دعا می خوام نه کمک .اصلاً انتظار همدلی هم ندارم.شاید فکر می کنم این گرفتاری مختص منه و هیچ کسی حتی اگرم بخواد نمی تونه وارد گود بشه. جالب اینه که حتی نمی تونم به حال خودم تأسف بخورم . انگار همه این وقایع باید پیش میومده و من در کنترل اونا هیچ نقشی نداشتم و تنها وظیفم اینه که خودم رو سالم بیرون بکشم .

ن .ق. ساده‌ش می ‌شه اين که ديگه مثل سابق همه چيز ساده نيس!

ن.ق. = نقل قول


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۳
 

گورپدر همه شان
این یکی را
به سلامتی خودت ...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٢
 

باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

باز هم از چشمه لبهای من

تشنه ای سیراب شد ، سیراب شد

باز  هم در بستر آغوش من

رهروی در خواب شد ، در خواب شد

 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

 

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

 

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن ، که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا آشنا

بگذر از من ، من ترا بیگانه ام

 

آه از این دل ، آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا ، کس به آوازش نخواند.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۳٠
 

کاش کسی به درخت ها و گل های شهر ما می فهماند که تمام خاک شهر ما با سنگ و آسفالت پوشیده شده و احتیاجی به این همه تلاش و گرده افشانی برای تولید مثل نیست .

آلرژی جالبی به فصل بهار....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٩
 

" آژانس آمده ، خداحافظ " بهار رفت و این آخرین جمله ای بود که نوشت .

 

آن قدر دلتنگت نمی شوم تا دق کنی ،

آن قدر دلتنگت نمی شوم تا دق کنم ،

مثل همان وقت هایی که اسمت را نمی گفتم و دق می کردی...

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٧
 

تقصير من نيست ، شيب دنیا به سمت توست .

تقصير من نيست ، شيب شهر ما به سمت توست .

تقصير من نيست ، شيب خیابان ها به سمت توست .

تقصير من نيست ، شيب خانه مان به سمت توست .

تقصير من نيست ، شيب تخت به سمت توست .....

 

بهار ، بهار ، بهار . چی بگم! بعضی وقتا یه چیزی تو دلم پاره می شه و هُری می ریزه تو تموم تنم. حس می کنم دلم پر خونه .

 

آرزو می کنم مثل سنگ توالت بتونی ته دل مردمو ببینی ، صدای دلشونو بشنوی و به دلشون آرامش بدی!!! ( یک sms )


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢۳
 

درجه سعادت اشخاص به میل خود آنها بستگی دارد.

 این قدر هوا خوبه که دلم نمیاد چیزی ننویسم. الان روبروی پنجره اتاقم نشستم و قطره های باروون که به لب پنجره می خوره رو نگاه می کنم و کار می کنم . کاری که از تابستون مونده رو دارم تموم می کنم و خدا رو شکر امروز دیگه تموم شد. وقتی آدم احساس می کنه واسه کاری که انجام می ده اونقدر که حقشه پول نمی گیره دست و دلش به کار نمی ره . یه سیستم مدیریت واسه شبکه داخلی اونم با php  که اصلاً واسه همچین کاری درست نیست با دو سطح کاربری با سیستم کارمند و حقوق و برنامه همش 300 هزار تومن!  خوب آدم زورش می گیره که وقتی داشته همچین قولی می داده چرا یه کم فکر نکرده و یه جاییش می سوزه. خلاصه امروز تموم شد و می خوام این هفته ردش کنم بره پی کارش. راستی دانشگاه قبول شدم و مامان و بابا خیالشون از ته تغاریشون راحت شد که بچه با مدرک فوق دیپلم حروم نشد. بابا که همش می گه واسه من عقده شده بود که تو چرا مثل اون دو تای دیگه نیستی . تو دلم گفتم حالا که شدم چه گلی به سر شما زدم؟ والا؟ انگار آدم رو به مدرک و موقعیت و حساب بانکی می سنجن  من که خدا رو شکر بعد دو سال کار حساب بانکی یکیش رو بستم یکی دیگشم نباشه بهتره . وای که چه باروونی میاد. بوی اسفند رو دیروز حس کردم . واسه تاسوعا رفته بودیم ابیانه . قبلاً رفته بودم اما درست یادم نیست که با کدوم اردو و با کدوم بچه ها . اما یادم بود که رفته بودم . باورت می شه که از گذشته و خاطرات و اصلاً از زندگی گذشتم چیز خاصی یادم نمیاد. حتی الان که می خوام برگردم دانشگاه خوراسگان با اینکه 5 ترم اونجا بودم اما یادم نیست اون تقریباً دو سال رو چه جوری گذروندم. اما از همین الان که دیدم با همون استادای تخمی واسمون کلاس گذاشتن خیلی خورد تو ذوقم.

داشتم فکر می کردم که آدم نمی تونه همه چیز رو با هم داشته باشه. الان که دوباره به درس و کتاب و دفتر رسیدم ، بهار داره می ره اونم واسه دو سال ...

از نوشتن خط بالا تا این خط فکر کنم دو سه روزی گذشته الان یک شنبه بیست و سوم بهمن سال 84 . دیروز داشتم با لیلا حرف می زدم که حرف یکی از خاطرات دوران دانشگاه پیش اومد و جالب اینه که من اصلاً جیزی از اون دوران یادم نمی یومد به این نتیجه رسیدیم که من آلزایمر گرفتم چون دورترین گذشته ای که یادم میاد تابستون امساله که اونم خیلی کم و تک و توک یه چیزایی یادم میاد.

از فردا دانشگاه شروع می شه . و باید رفت و خودمان و وجود لطیفمان را به دست حراست های دم در بدهیم تا همچین دهنمان را سرویس کنند تا دیگر دلمان هوای دانشگاه رفتن نکنه. دیروز رفتم ناژوون عجب افتضاحی راه انداختن و یه بسیجی دم خیابون الفت ایستاده بود و گفت آب جاده رو گرفته نمی شه رفت یک ساعت دیگه بیاین. ما هم گفتیم به چشم و از کوچه پشتی زدیم رفتیم تو و آب خیلی بالا اومده بود و خیلی گل آلود این قدر آشغال روی آب جمع شده بود که دلم واسه ماهی ها سوخت.ولی بازم آرامش بخش بود.

تا حالا یه رابطه داشتین که خیلی هم ازش لذت می برین و واستون هم جالبه اما واسه خاطر دیگرون یا کس دیگه اونو قطع کرده باشین و بعدها یه چیزی زیر پوستتون ول بخوره که بدونین چی به سر اون آدم یا آدما اومده و دارن الان چی کار می کنن یا حتی بشینین در مورد اینکه چی شد که از هم دور افتادین باهاشون صحبت کنین؟ من که این چند وقت یاد بعضی آدما افتادم که فقط می دونم باید برم باهاشون حرف بزنم و لااقل باید ببینمشون انگار اگه الان این کار رو انجام ندم دیگه فرصتی دست نمی ده.

می دونین آدم وقتی یه مدت می ره تو یه مود نوشتن سنگین رنگین و به اصطلاح رو به فلسفه بافی میاره دیگه خیلی سخته واسش که راحت بنویسه . الان دارن تمرین می کنم که یادم بیاد جه جوری می نوشتم . شایدم برگردم اونجوری بنویسم. نمی دونم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۳٠
 

من که تا آن روز اصلن اصلن مشکل نداشتم . با خودم گفتم : بعد از این هم نباید مشکل داشته باشم . گفتم اگر درست به جلوی پایم نگاه کنم و مواظب سنگ ها باشم دیگر دردسری نخواهم داشت .هیچ وقت ! هیچ وقت ! اما اینکه حواست شش دانگ به جلو باشد کافی نیست ...

می دانم که باز هم دردسر خواهم داشت ...

حالا یک چوبدستی خریده ام و کاملاً حاضر و آماده ام . بعد از این مشکلات من مشکل خواهند داشت نه من ...

داکی جان  نق نزن ! غصه هم نخور ! چون بعضی موجودات خیلی خیلی بیشتر ، آخ ، خیلی بیشتر تر از تو بدبخت ترند!

 

-     سوالی که چند روز است در سرم افتاده اینکه ما باید کاری را که دوست داریم در زندگی انجام دهیم یا آن کاری که به ما گفته می شود و از ما انتظار می رود؟ شما چند بار کاری که از آن لذت می برید را با مخالفت دیگران انجام دادید؟ بعضی وقتا در سرم می افتد مگر من چند بار جوانم ؟ مگرچند بار این گونه آزاد و بی قید از همه چیز هستم؟ شما چند بار گفته اید " نه " یا " نمی خواهم" یا " من از این کار لذت می برم پس انجام می دهم " . حتی در دلتان هم این ها را گفته اید؟ ترس از مرزها و گفته ها و خواسته های دیگران و اجتماع چقدر در ما نفوذ کرده است؟ آیا در خلوت کاری کرده اید که از بیرون افتادن از پرده بترسید؟ می خواهم همه چیز را تجربه کنم چه خوب چه بد! فقط امیدوارم غرق نشوم و راه ساحل را فراموش نکنم!

 

-          راستی " می کشمت اگه یه روز با غریبه ببینمت    گل منی نمی زارم دست دیگه بچیندت " اینو جدی گفتما !

 

-     من یک دیوانه ام و از دیوانگی ام لذت می برم ! دوست دارم از لطف بیکران خداوندم تشکر کنم اما دیوانگی ام نمی گذارد! من دیوانگی ام را دوست دارم. من می خواهم دیوانه باقی بمانم!

 

-     وقتی خدا می خواهد برایت هدیه ای بفرستد ، آن را داخل یک مشکل می پیچد ، هر چه مشکل بزرگ تر باشد، هدیه هم بزرگ تر است.

 

-          اینم واسه کسایی که می خوان بیان اینجا و بخندند :

 

چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟

به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند.

 

چرا مردها هميشه خوشحال هستند؟

چون آدم های بي خيال فقط می خندند.

 

چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟

زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند.

 

اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟

خانم، چرا که آقا راه را گم می کند.

 

شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟

شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد.

 

ورزش کنار دریای آقایون چیست؟

هر موقع خانمی را در بیکینی می بینند شکم هایشان را تو می دهند.

 

به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟ با استعداد

 

فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟

نرخ اوراق بهادار رشد می کند.

 

خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟

من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم.

 

در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟ توریست

 

اگر آقایون هم باردار می شدند آنوقت

خدمات پزشکی در مغازه های خواروبار فروشی هم ارائه می شد.

 

آیا شنیده اید که مردی مدال طلای المپیک را از آن خود ساخت؟ او بعدا آنرا برنز رنگ کرد

 

یک وضعيت غير قابل كنترل چیست؟

صد و چهل و چهار مرد در يک اتاق

 

برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟

سه تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد.

 

آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
"
کثیف" و " کثیف اما قابل پوشیدن"

تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 ميليون توماني بخرد و
یک سیستم صوتی 4 ميليون توماني بر روی آن نصب کند

زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می گذرد؟
ملافه را روی سرشان می کشند و می گویند "تو خیلی نازی عزیزم

یک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر می کند، یک مرد 35 ساله به چیزی فکر می کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها

شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟
زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند

چرا عنکبوت های سیاه پس از جفت گیری، جفت خود را می کشند؟
به این خاطر که می خواهند قبل از شروع خرخر جلوی آنرا بگیرند

چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟
زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند

آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟
به جای یک بطری 2 بطری مشروب بخرد

رفتن به بار مجردها چه فرقی با رفتن به سیرک دارد؟
در سیرک كسي صحبت نمی کند

چرا مردها به دنبال خانمهایی هستند که هیچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دلیلی که آدمها ماشینی را دنبال می کنند که هیچ گاه نمی توانند در آن رانندگی کنند

شما با مرد مجردی که تصور می کند بهترین هدیه خدا نصیب او شده چه می کنید؟
او را مبادله می کنیم

چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟
دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند.

شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟
هر دو خیلی سخت به کار می افتند، در هنگام کار سر و صدای زياد ايجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند.

فرق یک شوهر جدید با یک هاپوی جدید در چیست؟
بعد از یک سال هاپو هنوز هم از دیدن شما به هیجان می آید.

نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٦
 

می دونم یکی تو دنیاست وقتی که دلم می گیره ، وقتی بغض تو گلومه اون واسم دل نگرونه .

            یکی ( یادم نیست کی بود اما واسه خودش کسی بود) می گفت : هر آدمی تو زندگیش یه " یواشکی " داره . خیلی ها یواشکی غمگینی دارن و کمی تا قسمتی هم اشک آلود . یکی یواشکیش خطرناکه ، یکی یواشکیش عینکیه ، یکی یواشکیش جهانیه، یکی یواشکیش یه فرمول ریاضیه . یواشکی ها هر چی هم که باشن همه شون یه حس خوبی به آدم می دن این که فقط ماله خودته و هیشکی نمی تونه ازش سر دربیاره واگه حتی کسی سرک کشید و پوزخند زد که یواشکی تو رو می دونه می تونی تو دلت بهش بخندی و بگی " این هیچی نَوَفَهمد " چون حسی که ما به یواشکی هامون داریم مثل DNA هر آدمی منحصر به فرده.

می دونین زندگی سخته و همه ماها مشکلات فراوونی داریم ، یکی مثل من تنها مشکلش دوباره دانشگاه رفتنه ، یکی مشکلش با پول حل می شه ، یکی مشکلش با دوری از خانواده اش درست می شه ، یکی هم مشکلاتش رو با خودکشی حل می کنه . راستی تا حالا چند نفر از اطرافیانتون خودکشی کردن و شماها چه فکری کردین؟ من می گم هر چند دقیقاً نمی شه گفت که کارشون درست بوده یا اشتباه ، اما صد در صد این کار شجاعت زیادی می خواد. با دست خودتون به جایی می رین که هیچ معلوم نیست چه جاییه اینکه اونجا به شما خوش آمد می گن یا اینکه می گن زود تشریف آوردین.اما اگه زود باشه که خدا آدمو نمی بره . خیلی ها رفتن و از نیمه راه برگشتن.

امروز صبح با خواب عجیبی از خواب پریدم وناخودآگاه گفتم خدایا تا وقتی کسی حقی به گردن من داره و من کار نیمه تمام دارم منو از دنیا نبر اما بعدش که فکر کردم دیدم

I am already ready to go "  ".

بگذریم اینو داشتم می گفتم که با اینکه دنیای ما پر از مشکلات جورواجوره اما دل خوشی هایی هم وجود دارن که باز ما رو به آینده امیدوار می کنن دل خوشی هایی که حتی بعد از دیدن رئیس جمهور احمق و یا حتی شنیدن اینکه مامان یکی اونو از خونه انداخته بیرون و یا حتی مردودی تو آزمون ورودی و یا تهدید های یه دیوونه و یا کسی که دوست داره گذشته رو تا بی نهایت واست تکرار کنه و خودش هم کلی از کارش کیف می کنه و فکر می کنه یه روزی عاشقت بوده ،هم بازم لبخند رو روی لبامون می یارن . اینکه هر روز می تونم دل بخوایی با هیچکسی هیچ حرف نزنم اینکه هنوز اختیار اینو دارم که مشکی بپوشم ( با وجود غرولندهای یه کسی) اینکه هنوز می تونم اونقدر غذا نخورم و ورزش کنم تا موقع راه رفتن زانوهام بلرزه . اینکه هنوز می تونم از به دنیا اومدن یه بچه تعجب کنم ،از اينكه می‌بينم يه سری دوست هستن که سرنوشت زندگيت واس‌شون مهمه، هر چند وقت يكبار نگران ميشن و حالت رو می‌پرسند، با غمت ناراحت و با خوشحاليت شاد ميشن يه حس خيلی خوبی به آدم دست ميده و به قول کسی يه جاهای آدم مورمور ميشه كه خيلی وقته روش كلی گرد و غبار نشسته..همه این ها به اضافه یواشکی عزیز و ناز خودم منو باز به آینده امیدوار می کنه . یواشکیه من جونه منه ، عشق منه ، ساز منه . یواشکیه من دنیای کوچیک منه و راز منه . یواشکیه من رویای هر روز و شب و تنهایی هامه.

یه تیکه هایی از کتاب " ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد " رو براتون در دو قسمت می زارم. (فقط امیدوارم جو زده نشین)

 

قسمت اول

" می توانی دست هایم را باز کنی؟ "

پرستار به او نگاه کرد و نه خشنی گفت و مجدداً به کتاب خواندن پرداخت.

ورونیکا فکر کرد : من زنده ام . همه چیز دوباره از اول شروع خواهد شد . باید مدتی را این جا بگذرانم تا تشخیص دهند وضعم کاملاً عادی است . بعد می گذارند خارج شوم ، و من دوباره خیابان های لیوبلیانا را ، میدان اصلی اش را ، پل ها را و مردمی را که سر کارشان می روند و باز می گردند ، خواهم دید.

چون مردم همواره میل دارند به دیگران کمک کنند – تا بتوانند احساس کنند که از آنچه واقعاً هستند خیلی بهترند – کارم را در کتابخانه به من پس می دهند . به موقع به همان بارها و باشگاه های شبانه سرخواهم زد ، با دوستانم در مورد بی عدالتی ها و مشکلات جهان صحبت خواهم کرد، به سینما خواهم رفت و در اطراف دریاچه قدم خواهم زد.

چون فقط از قرص خواب آور استفاده کرده ام ، به هیچ وجه تغییر شکل نداده ام. هنوز جوان و زیبا و باهوشم و هیچ مشکلی در پیدا کردن دوست پسر نخواهم داشت ، یعنی هیچ وقت چنین مشکلی نداشته ام . من به آنها در خانه هایشان و در درختزارها عشق خواهم ورزید ، قدری احساس لذت خواهم کرد ، ولی در اوج لذت همان احساس خلأ باز می گردد.حرف زیادی برای گفتن نخواهیم داشت ، هر دویمان این را خوب می دانیم . وقتی می رسد که برای هم بهانه می تراشیم " دیر است." یا " فردا صبح باید زود بیدار شوم "  و هر چه سریعتر از هم جدا می شویم و از نگاه کردن به چشم های یکدیگر خودداری می کنیم.

من به اتاق اجاره ای خودم در صومعه بر می گردم. سعی می کنم کتابی بخوانم ، تلویزیون را باز می کنم و همان برنامه های قدیمی را نگاه می کنم ، زنگ ساعت را تنظیم می کنم تا در همان ساعتی که روز قبل بیدار شدم از خواب بیدارم کند ، و به صورت غیر ارادی کارهایم را درکتابخانه تکرار می کنم . در پارک روبروی تئاتر ساندویچی می خورم ، روی همان نیمکت همیشگی می نشینم ، در کنار مردمی که آنها هم همیشه همان جا می نشینند و ناهارشان را می خورند ، مردمی که همه همان نگاه تهی را دارند ، ولی وانمود می کنند به مسائل بسیار مهمی فکر می کنند.

بعد سر کارم باز می گردم . به شایعات در مورد این که کی با کی بیرون می رود، کی از چه رنج می برد، این که فلان آدم از دست شوهرش گریه می کرد، گوش می دهم و احساس می کنم چقدر از آنها خوشبخت ترم. من زیبا هستم ، شغلی دارم ، با هر پسری که بخواهم می توانم دوست شوم. پس از پایان روز به بارها می روم و همان کارهای همیشگی دوباره تکرار می شود.

مادرم که باید از تلاش من برای خودکشی به حال جنون افتاده باشد، از این ضربه بهبود پیدا می کند و مرتباً از من سوال می کند با زندگی ام چه خواهم کرد، چرا مثل دیگران نیستم ، و می گوید اوضاع آن قدر که من فکر می کنم پیچیده نیست . " مثلاً به من نگاه کن ، من سال هاست که با پدرت ازدواج کرده ام و سعی کردم تو را به بهترین وجهی بزرگ کنم و برای تو بهترین الگو باشم ."

یک روز از شنیدن حرف های تکراری او خسته می شوم و برای خوشحال کردنش با مردی ازدواج می کنم که خودم را به اجبار به او علاقه مند می کنم . من و او راهی پیدا می کنیم تا رویای آینده ای را با هم پی ریزی کنیم : خانه ای در روستا ، بچه ها و آینده بچه هایمان. در سال اول اغلب با هم عشق ورزی می کنیم ، در سال دوم کمتر و در سال سوم معمولاً مردم به دو هفته یک بار فکر می کنند و بعد عملاً به صورت ماهی یک بار در می آید . بدتر از همه این که به ندرت با هم صحبت می کنیم. خودم را مجبور می کنم تا وضعیت را بپذیرم ، و از خودم می پرسم چه مرگم است ، چون او دیگر به من توجهی ندارد ، مرا ندیده می گیرد و از دوستانش به گونه ای صحبت می کند که گویی آنها دنیای واقعی او هستند.

درست همان وقتی که ازدواجمان دارد از هم می پاشد ، حامله می شوم. صاحب بچه ای می شویم و برای مدتی به هم نزدیک می شویم ، و بعد اوضاع به آنچه قبلاً بوده باز می گردد.

کم کم وزنم افزایش پیدا می کند ، مثل همان عمه ای که دیروز پرستار صحبتش را می کرد – شاید چند روز پیش بود؟ واقعاً نمی دانم . بعد شروع به گرفتن رژیم غذایی می کنم ، ولی هر روز و هر هفته شکست می خورم ، چون با وجود مراقبت هایی که می کنم ، وزنم مدام افزایش می یابد. در آن زمان استفاده از قرص های معجزه آسایی را که از افسردگی جلوگیری می کند آغاز می کنم . بعد چند بچه دیگر هم به دنیا می آورم ، این بچه ها را در شب های عشق ورزی که خیلی سریع به پایان می رسید حامله شده ام . به همه می گویم که بچه ها دلیل من برای زندگی کردن هستند ، در حالی که حقیقت این است که زندگی من دلیلی برای بودن آنهاست.

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۳٠
 

دست به سرت کردمو رفتی که دیوونه شی ، رفتی که با درد خود همدل و هم خونه شی

جون به لبت کردمو گیج و پریشون شدی ، درد به درم موندی و گریون و حیرون شدی

گفته بودم ناز نکن این همه با آب و تاب ،  گفته بودم زندگی داره حساب و کتاب
گفته بودم که آخر قصه پشیمون می شی ، بین زمین و هوا چرخه گردون می شی

یادمه لنگ دلٍ بی دل و دینت شدم ، پیر غم و غصه و خونه نشینت شدم

یادمه گفتم تاب و تابت رو بی تاب کن ، تا ته دنیا منو پای دلت خواب کن

یادمه گفتی تو هم قلبت رو دیوونه کن ، بگذر از این گیر و دار دنیا رو ویرونه کن

من که همه هستیمو ، جونمو ریختم به پات ، روزی هزار بار که نه ، اما می مردم برات

گفتی بسازم به رقص عاشق سازت شدم ، گفتی بنازم به ناز مرده نازت شدم

گفتی بسوز و بساز ، سوختم و ساختم به پات

وقتی دیدی عاشقم قصه مو از بر شدی ، با منو هر روز من بد بودی بدتر شدی

دل بود و دلدادگیش با همه سادگیش هر کی و هر چی بود می ره پی زندگیش

اگه یه روز پای تو از همه غافل شدم با همه دیوونگیم یک دفعه عاقل شدم

من حالا عاقل شدم......


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۱
 

کشف تازه من : وضعیت ما نسبت به شرایط ، محیط است نه محاط .

1 :

If my life is for rent and I don't learn to buy

Well I deserve nothing more than I get

Because nothing I have is truly mine

It's just a thought, only a thought…

(Dido)

2 :

بعضی صبح ها از خدا می پرسم چرا اینقدر هوا را سنگین ساخته ای؟

3 :

یک حسی در وجودم که انگل وار زندگی می کند تازگی ها بدون ترس از سربه نیست شدنش فریاد میزند که وقت حرکت شده است.

4 :

من تنها کسی نیستم که بعد از گریه خواب بهم حسابی می چسبد.

5 :

بالاترین مجازات شما برای یک شخص چیست؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱۳
 

لطفاً جدی نگیر و اگر می توانی جلوی خودت را بگیری که نخوانی ممنون می شوم.

 

پاییز این قدر ناگهانی می رسد که نمی دانم چطور این همه وقت گذشته و من برای آن چیزی ننوشتم . روزی روزگاری فکر می کردم عشق من با بهار آمده و با پاییز رفته است . وقتی برای اولین بار دستانم در این پاییز سرد شد به گرمای دستان صمیمی او می سپارم .

 بی هیچ خجالتی از هر چه دلم بخواهد برای او می گویم .از خنده ها ، گریه ها ، دعواها ، سیگارها و دوستان و دشمنان و تنهایی ها و او با چشمان سبز روشنش حرف های مرا می کاود . آخرش از اقرارها خسته می شوم می پرسد دیگر چه؟ از این بالا به مارپیچ جاده نگاه می کنم ، در ذهنم جست و جو می کنم خدای من ناگفته ها را نیز گفتم . می پرسم از من بدت نمی آید؟ می گوید:  تغییراتی به وجود آمده باید آنها را بپذیری.

می گویم : من اعتقاد دارم کسی که تو را دوست دارد احتیاجی به شکستن غرور تو ندارد و حتی لازم نیست برای او اشکی بریزی . کسی که تو را دوست دارد احتیاجی به زخمی کردن روح تو ندارد و اگر غیر از این باشد من به پاکی عشق شک خواهم کرد.

مچ دستم را می گیرد و فشار می دهد ، می گوید : همیشه از خدا می خواستم تا به شکل جسمی در بیاید تا او را بغل کنم و ببوسم و بگویم که چقدر دوستش دارم و خدا تو را به من داد...

و این گونه من با آن چشمان اشک آلود خدای کوچک او شدم ...

 نمی دانم چرا گر گرفته ام . با این گلو درد دلم می خواهد هوای سرد تو گلویم بکنم تا دیگر صدایم در نیاید. پنجره را باز می کنم پرده می رقصد . نمی دانم چرا در این شب دلم می خواهد این ها را برای تو بگویم . می دانی خیلی حرف ها گفتن ندارد. الهام می آید می گوید دوباره غمگین نوشتی نمی دانم چرا ؟ الهام نمی دانم نپرس . چیزی درونم به جوش می آید که باید تایپ شود . ننویس نمی شود ، باید. وقتی گاه و بی گاه گل به دستانم می دهد و مرا خدای کوچک خود صدا می زد ، دیوانه می شوم . دلم می خواهد کر شوم اما نشنوم . نمی دانم چند وقت است که موهایم را شانه نزده ام همیشه سفت پشت سرم لول می کنم . می گوید دلم برای موهایت می سوزد که این جوری در همشان می کنی اما به وقتش که برسد او خود عامل بی نظمی می شود و من در تب او هذیان می گویم . دلم برای خودم تنگ شده . این جا هوا خف است نمی توانم بگویم . نمی توانم بنویسم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٢
 

یادت میآید یه روزی گفتم که اگه فکر کنی  فقط یه عشق درست تو دنیا هست داری اشتباه می کنی چون به تعداد موهای سرت عشق درست وجود داره . یادته؟ اما یه چیزی رو بهت نگفتم نمی دونم یادم رفت یا نخواستم تو اون حالت بهت بگم شاید چون حال خودمم هم مثل تو خراب بود . حال خودمم خراب بود عین تو . هر دومون مست . اما تو گریون و من خندون . یادته واست نوشتم وقتی یه دل بشکنه چه فرقی داره که یه نیکه بشه یا هزار تا . یادم رفت بهت بگم باید منو ببخشی . شایدم خوشت نیاد اینی که می خوام بگم رو باور کنی . هر جوری که میلته اما من باید بگم می دونی که نمی تونم نگم . یه استاد داشتیم می گفت اینا که می گم تو امتحان نمیاد می گفتیم نگو پس ، می گفت نگم شب خوابم نمی بره باید بگم. منم تا امشب اینارو واست نگم خوابم نمی بره. راستی نمی دونی چقدر دلم واسه کلاس درس و دانشگاه لک زده . امروز آسیه زنگ زد همون دوست روزای دانشگاه گفت حامله ست ، از ازدواجش راضی نیست. نیلوفر هم که ازدواج به تهران کشوندش . الهام هم که می ره دانشگاه ، به عشقش هم نرسید . لیلا هم خونه ست داره می خونه واسه کنکور . وحید هم تو شرکت اون ور خیابون کار می کنه . از آنا و سمیه و بقیه دخترا و پسرا هم خبر ندارم . راستی می دونی چقدر زندگی سخت شده ؟ آره حتماً می دونی اولین کسی که اینو بهم گفت خود تو بودی . نمی دونم چرا تا دلت از چیزی می شکست می یومدی سراغ من . انگار تو هم شنیده بودی که بچه ها به من می گفتن مسکن یا استامینوفن . چه مسخره . ببخشید همین جوری سر پا معطلت کردم .می خواستم بگم که این درسته که تو دنیا عشق های فراوونی واست وجود داره اما اینم بدون که همشون مثل همن. همین حالا دیگه این قدر زل نزن به من . معلوم نیست از این آیینه چی می خواد؟

راستی یادم رفت بگم که پیروز شدم ، قلب غم رو شکستم ، قصر عشق رو فتح کردم ، تو دلش نشستم ، به فلک چیزی نگفتم نکنه چشم بزنه عهد و پیمونی رو که با سادگی های تو بستم . خودمم باورم نمی شه !


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٦
 

نفرين به راه های رفته بيهوده !


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٦
 

*

آن قدر در اين فکر بودم که چرا مردمان جز اسب گاری نيستند که درد شلاق را حس نمی کردم.

**

يک زن به خوبی می داند چه زمانی مرد برايش اهميت دارد . آيا مرد هم می داند؟ لازم بود به او بگويم « تو را دوست دارم ! » .......يا « دلم می خواهد پيش تو بمانم !»....يا « از من بخواه که نروم و بمانم !»......آيا واقعاْ لازم بود که بفهمد؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٥
 

وقتی به خوبی و پاکی چيزی ايمان داشته باشی دل سپردن و تلاش برای آن آسان ترين کار ممکن است و ايمان آوردن مشکل ترين .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٢
 

برای آن دیدار خیلی معذب بودم . یک جور احساس خیانت همراه با کنجکاوی ای که مقاومت را کمی سخت می کرد ، آن روزهایم را تبدیل کرده بود به جدال دائمی با خودم. در وضعیت بدی بودم. قول هایی که حباب می شوند در اطراف کله کوچکمان و وقتی به فکر ترکاندن می افتیم ، دیگر شاید دستمان به بلندی حباب ها نرسد. آن وقت است که شاید کمی فحش به خودمان حالمان را بهتر کند. وقتی می خواهی به خودت بد و بیراه بگویی چه خصوصیت بارز وجود عالی قدرت را به سرت می کوبی؟... گاو بی لیاقت...خر احساساتی...جلبک احمق و یا توله سگ...می دانی زیاد هم فرقی نمی کند لااقل برای خودت ، چون هر کدام را که بگویی اغراق شده روح بزرگ و والای جنابعالی ست و برای دیگران اگرهم بشنوند خنده آورست.

بعد این همه مدت نوشتن چه حالی به دست هایم می دهد.این که دفترچه ام را با چرت و پرت هایی که هُری به مغزم هجوم می آورد سیاه کنم و شاید تا سال های بعد هم حتی نگاهی به این ها نیندازم.

داشتم برایت از حس کنجکاوی نامرد و بی موقع خودم می گفتم .می دانی اینکه حتی حس کنجکاوی خودت را محکوم کنی ، شاید جالب نباشد چون می شوی یخ و این را از چشم هایت می شود فهمید. این که به جایی بروی که می خوای قبل از شنیدن هر حرفی بگویی " نه " اما در عین ناباوری خودت با کمال خونسردی همه چیز را گوش کنی و هر چه بگویی حکم ماندنت را بدهد در دلت بگویی کاش این روزی بود که تو قرار بود لال بشوی ، شاید حتی برایت خنده آور باشد.ولی چه حالی دارد روزهای بی خبری. یادم می آید که روزی به تو گفتم که همیشه کسی هست حتی اگر تو نباشی . اما خوب ممکن است هر کسی مثل تو نباشد حتی بلکه بهتر از تو . وقتی کسی چیزی می گوید و خودش هم نمی فهمد که با حرفش چه جایی در دل ما باز می کند ، وجودش ناخودآگاه عزیز می شود. اما تنهایی را دوست داشتم و هنوز دارم.

راستی شما جای خلوتی را سراغ دارید برای خودتان؟ این که هر وقت بخواهی بروی و آنجا با کسی یا نه حتی تنهای تنها باشی؟ من پیدا کردم. دیر بود یا زود را نمی دانم اما فکر کنم خلوتی اش به اندازه تنهایی من بزرگ نیست همین خوبش می کند. جای خوبی است آرام و بی صدا .خیلی ها را دیدم که به دنبالش بودند و می گفتند خسته و پکرند و آرامش را می خواهند اما وقتی آن را نفهمی به راحتی از آن می گذری و دوباره دور می افتی به دنبالش .

در خلوت من ، در اتاقی کوچک پر از خرده ریز های درشت و ریز ، انگار که در دنیا هیچ خبری نیست و اگر هم باشد به آن چهار دیواری ربطی ندارد . از همه جای تنهایی من بوی بی خبری می آید . بی خبری از آن هیاهوی بیرون و نگاه های کودکانه کسی به این بی خبری دامن می زند و من چه لذتی از این بی خبری و سکوت می برم . آن جاست که می شود صدای نفس های کسی را شمرد و حدس زد که در خواب است یا خودش را به خواب زده . گاهی وقت ها باورم نمی شود که بشود توی این شهر و دنیا چنین خلوتی داشت و هر چه می گذرد و صدای آرام کننده او که از همه چیز ، ساده می گوید من را بیشتر در آرامش فرو می برد. لطفاً در سکوت نوشته من چرت نزنید این ها لالایی نبود.

می دانی تازگی ها زیاد جلوی آینه نمی ایستم چون به این نتیجه رسیدم که هیچ آرایشی چهره غمگینی را شاد نمی کند پس خودم باشم بهتر است چون فقط برای خودم خرج می تراشم .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۳۱
 

من تو را کال نخواهم چید......

 

آنک اما تو

تو که چون سیب سراپای شکفتن هستی

مثل انجیر ، تمنای رسیدن داری

تو که از گفتنی گفتن ها سرشاری

من تو را کال نخواهم چید....

مثل یک رویا گاه می بینم

حس کثیر صمیمیت را

که در آینه دستت متبلور شده است

و مرا فرصت بوییدن نیست

چه رسد جرأت گل چیدن....

دیده بودم

خشک شد

نی لبک آه

به لب های گل شیپوری

دست او گل می داد

و دلش شعر ترنم می خواند

آنک اما تو

من تو را کال نخواهم چید....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢۳
 

حرف هايی ست برای گفتن و حرف هايی برای نگفتن . اين مدت تمام حرف هايم نگفتنی بود حتی برای تو که نمی شناسمت . تا به حال به اين فکر نمی کردم که به واقعيت پيوستن آرزوهايم زندگی را سخت کند .

 در اين مدت فهميدم که حتی عشق هم درمان دلی که خودش را نمی شناسد نيست . سعی کردم خودم رو بشناسم و ديدم که چقدر نحيف و شکننده هستم . دختری که با نگاهی زنده و با نگاهی می ميرد. دختری که دلش را با تنهايی پيوند داده که ديگر حتی تحمل جدايی از آن را ندارد. آن وقت تو می آيی و قلبت را در دستان او می گذاری و او نمی داند با آن چه کند . برای همين به او می گويی " نگاهت مبهوت مانده ". اين مدت زندگی برايم سخت شده بود ، و رفتم تا دقيقاً همانی باشم که در گذشته بودم اما انگار اين بار چشمان تو نمی گذارند ......

در اين مدت فهميدم تاريکترين وقت و زمان همانی است که قبل از طلوع خورشيد می رسد و  وقتی که ما گنجهای بزرگ در مقابلمان داريم ، هرگز آنها را درک نمی کنيم.برای آنکه ما به گنج اعتقادی نداريم.

در اين مدت فهميدم که قانون های درست زندگی گاهی همديگر را نقض می کنند تنها کاری که ما بايد انجام دهيم اين است که بدانيم کی ، کدام قانون را اجرا کنيم و اين سخترين و مهمترين تشخيص در زندگی ماست.

در اين مدت فهميدم که هر اتفاق در زندگی ما نشانه ای برای انجام کاری می باشد برای همين چشمانم با دقت بيشتری نگاه و گوش هايم با حساسيت بيشتری گوش می کنند.

در اين مدت فهميدم که ما در برابر احساساتمان شانه خالی می کنيم  اما دل ها کار خودشان را انجام می دهند گرچه گاهی زياد به دور خود چرخ می زنند اما هميشه هدف و مقصدشان يکی است و آن به حقيقت رساندن آرزوهاست. فهميدم که دنيا قصد آموزش دادن به من را ندارد اين من هستم که ياد می گيرم.

................ و فهميدم که تو می توانی همان گنج پنهان من باشی چون کسی گفت " چشمان انسان نشاندهنده قدرت روح می باشند" و من قدرت روح تو را حس می کنم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٤
 

اکنون به اين نتيجه رسيدم که بهتر است زندگی را همان طور که واقعيت دارد بپذيرم نه آن طور که دوست داشتم . از تمام بحث های زندگی و فلسفی حالم به هم می خورد . دلم می خواد سرم را خم کنم و همه آن کثافت هايی که در اين چند سال به خورد خودم دادم را بالا بياورم . دلم می سوزد .

دوستم فائقه هم برای اينجا می نويسد.

- بعضی آدم ها مثل مخرج کسر هستن هر چقدر سعی کنند بزرگتر شوند در واقع کوچک تر می شوند.

- نباید وارد نزاعی شد که در اون چیزی برای بردن وجود نداره.

- می شه یه نفر خیلی درس خونده باشه ولی خیلی عاقل نباشه.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱
 

در زندگی کسانی را دوست داريم و ما را تنها می گذارند.

در زندگی کسانی  ما را دوست دارند و آنها را تنها می گذاريم .

در زندگی کسانی هستند که ما را دوست دارند

                           و ما نيز آنها را دوست  داريم

                                               و هيچ وقت همديگر را تنها نمی گذاريم .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٩
 

*

و همه ما در زندگی لحظاتی داريم که در آنها تنها راه از دست دادن اختيار است  و جايی که بايد عاقل بود ، لازم نيست شجاع باشی . آرام بنشين و نگاه کن ، به موقع ديده می شوی . عزيزم ، لازم نيست آدم از کوهی بالا برود تا بفهمد بلند است .  کسی گفت : " به سنگی توهين کن ، بعد با شمشيرت به او حمله کن ، شمشير می شکند . بهترين شمشير زن ، کسی است که مثل سنگ است ، بی آنکه شمشير بکشد ، نشان می دهد که هيچ کس نمی تواند شکستش بدهد" . اين ها را برای تو می گويم که می فهمی چه می گذرد . عزيز دلم ، در زندگی ، عشق بايد ممکن باشد ، حتی اگر بازتاب و پاسخ آنی ندارد ، عشق تنها در صورتی زنده می ماند که اميدی برای فتح معشوق باشد . و اگر درها بسته شد ؟ اينکه تنها يک عشق درست وجود دارد فريبی بيش نيست ، عشق های درست فراوانی وجود دارند . دل ها زياد سر سخت نيستند ، کمی صبر لازم دارند. آنها هم مثل من و تو تنها و غمگينند .شايد فقط از صداقت غريب تو می ترسند . به آنها مهلت بده تا تو را باور کنند . عزيزکم ، اجتناب ناپذير هميشه رخ می دهد برای غلبه بر آن نظم و صبر لازم است . فقط کمی با روزگار مدارا کن . حالش خوش نيست. صورت قشنگ و خسته ات را می بوسم .

**

 کسی گفت آدم ها مثل پوست تخم مرغ هستن به جز دو روزنه چشم ها و من می گم هيچ کس نمی تواند چيزی را پنهان کند وقتی راست در چشم های ما می نگرد.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۱
 

*

نمی توان به بهار گفت زود فرا برسد و عمری طولانی داشته باشد تنها می توان گفت بيايد و تا مدتی که قادر است بماند .

**

هيچ وقت خاطره جالبی از فصل بهار نداشتم . کلاً زیاد از بهار و عيد خوشم نميومد . دليلش رو هم نمی دونم . از خريد عيد و حال و هوای عيد و تعطيلات کسل کننده و اون آب و هوا بدم ميومد. اما امسال واسه اومدن فروردين و ارديبهشت طاقت ندارم چون با خودشون کسی رو از راه دوری ميارن که لحظه ها رو واسه ديدنش می شمارم و با اومدن شون  به تمام سوال های من جواب می دن . سوال هايی که هر روز تکرار می شه ... وقتی بياد مثل هميشه می مونه؟ وقتی ببينمش بعد اين همه مدت چی بايد بگم ؟ گريه يا خنده ؟ و سوال های ديگه که تکرار می شه و واسه اولين بار منو واسه ديدن بهار مشتاق می کنند . مثل هر سال تولدم رو زود تر جشن گرفتم و با بچه ها دور هم جمع شديم که خوش گذشت و از همه کسايی که منو يادشون بود تشکر می کنم و ديدم که هر وقت بخوام دوستای خوبی دارم که کنارم هستن. نيلو ، احسان ، فائقه ، ليلا ، وحيد ، الهام بزرگه ، الهام کوچيکه ، مائده ، بهادر ، نسيم ، محمد ،عميد ، اشکان و فرهاد و همه کسايی که به يادم بودن و منو خجالت دادن و تولدم يادشون بود .

***

در عشق هيچ خطری وجود ندارد ، هزاران سال است که آدم ها يکديگر را جست و جو کرده اند و يکديگر را يافته اند.

****

هر کس دقيقاً می داند ما بايد چه طور زندگی کنيم ، اما هر گز نمی دانند چگونه بايد زندگی خودشان را بگذرانند . ( در اين مورد خيلی حرف دارم که بعداً می گم .)


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳
 

*

تو : ببين بين من و تو يک عمر فاصله هست .

من : مثلاً صد سال؟

تو : اوهوم ...

من : خوب صد سال برای دو تا آدم کمی زياده... نه؟

تو : آدم؟ ... شايد.

من : بيا تقسيم کنيم عادلانه ... صد تقسيم بر دو می شه پنجاه.

تو: باشه.

من : خوب پنجاه سال اول مال من يا تو ؟

تو : تو اول منتظر من بودی يا من منتظر تو ؟

من : مگه فرقی هم می کنه؟

تو : خوب پنجاه سال اول را کی از ميون برداره؟

من : اصلاً تو منو می خوای ؟

تو : زرنگی نکن ، اون قدرها هم برای هدر کردن وقت راه خوبی نيست ... نکنه که...

من : خوب باشه مال من ...

تو : ببين بيا با هم بدويم شايد زودتر به آخر رسيديم...

من : آخر يا اول؟ راستی خسته نيستی؟

تو : نه... تو چی ؟

من : نمی دونم ..کمی آب بهم می دی؟

تو : چرا موهات به پيشونيت چسبيده... عرق کردی؟

من : اينجا خيلی گرمه ..

تو : چقدر داغی..

من : دستت روا از رو پيشونی ام بر ندار .. تو رو خدا

تو : راستی تا حالا دلت خواسته جای خدا بودی؟

من : آره تو چی ؟

تو : اوهوم ...

من : اگه جای خدا بودی چی کار می کردی؟

تو : اوووم .. نمی دونم شايد ..

من : بگو شک نکن ...

تو : نمی دانم ... شايد کم يا زياد باشه...

من : من بگم ؟

تو : بگو عزيزکم

من : اگر جای خدا بودم تو رو اين قدر دور نمی آفريدم ..صد سال!!!خيلی دوری شايد حتی دستم هم بهت نرسه.

تو : عزيزم من که همه جا با توام منو حس نمی کنی؟

من : پس تو که گفتی یک عمر؟ ....به هر حال يک عمر خيلی زياد است ...شايد صبرم کم بياد... ديره می خوام برم...

تو : صبر کن ، صبر کن . بگذار ببينم ! موهايت بر چشمانت ريخته...انگار پنجاه سال اول را تو دويدی ؟ شيطونک من .. عرق کردی . مواظب باش ...سرما می خوری ...

من : می بينی چطور نفس نفس می زنم خيلی خيلی دويده ام ...

تو : بغض نکن ... بس است بمان

من : نگاهم نکن ...

تو : بيا در آغوش من و پاهايت را از خاک بردار....

 

**

اين پيشی ناز منه ...

پیشی پگاه

***

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيبت آيد ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم

گفتی که تلخی های می گر ناگوار افتد مرا
گفتم با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بينی بگو در چشمت چون آيينه ام
گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم

گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند
گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم

گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم
گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱۸
 

×

” يه روز چشماتو باز مي كني و مي بيني اون چيزي كه مي خواستي نيستي، اون روزبه ضعيف بودن خودت لعنت مي فرستي “ اين جمله رو اين روزا صد بار تو كله خودم تكرار مي كنم اين قدر كه تب كردم مثل هميشه...اين قدر كه تو خنده هام غم مي زنه ...خدايا منو مي بيني؟ ... ببين چقدر ضعيفم...هميشه شكست هامو با گفتن اينكه  ” صلاح نبوده “ هضم كردم ... هميشه گفتم از كجا مي دوني شايد بهتر بوده .. اما هيچ وقت بهتر نبوده... آره خيلي ضعيفم ، بعضي وقتا مي گم برو هر كاري دوست داري بكن تو آزادي زندگي راحتي داري ...اين قدر ترديد و دودلي دارم كه مي گم نكنه دارم اشتباه تصميم مي گيرم ؟ و دوباره مي چسبم به صندلي و ساكت مي شينم . اين قدر ضعيفم كه وقتي مي خوام كمي جدي به خودم و كارام فكر كنم اشك تو چشمام جمع مي شه از خودم لجم مي گيره ، از هر چي دورمه لجم مي گيره ، دلم مي خواد سرمو بگيرم تو دستام و چشمامو ببندم و ديگه نفس نكشم اين قدر عصبي مي شم كه نفسم مي گيره و مجبور مي شم كه به متد عكس برگردم و به خودم مي گم كه بي خيال هر چي پيش بياد خوشه ... اما وقتي چشمامو باز مي كنم مي بينم اين اون چيزي نيست كه من مي خواستم و مي خوام ...من اين زندگي رو اين جور نمي خوام صبح تا ظهر كار و عصر رو هم يه جوري بگذرون و همش به اين فكر باش كه به نظر ديگران چه طوري مي توني بهتر باشي ...اما اشكال اين جاست كه من نمي خوام به چشم ديگران بهتر بشم...كاش اين قدر جرات داشتم كه دايره رو بهم بزنم ...كاش يكي منو از اين بالا هل مي داد ...سقوط آزاد بدون چتر نجات....سقوط از طبقه سوم همون قدر آسيب مي زنه كه سقوط از طبقه صدم...اگه بناست سقوط كنم ، بهتر كه از بلندترين جا سقوط كنم......

 

××

دويديم و دويديم ،هيچ جا رامون ندادن گفتن كه توي جاده دونده ها زيادن

دويديم و دويديم ، فايده نداشت دويدن ، به همه چيز رسيديم به جز خود رسيدن

دويديم و دويديم ، اسفندي دود ندادن ، گفتم فقط زير لب كاشكي برنده بودم ...كاش ديگه برنگردم...

دويديم و دويديم ، سيب ها رسيده بودن سه فصل آزگار بود همه دويده بودن

دويديم و دويديم ، تا رسيديم به ديوار اون ور ديوارم باز خورديم به خط تكرار

دويديم و دويديم ، قصه زندگي بود كه واسه اون دويدن فقط ديوونگي بود.

 

×××

اگر زندگاني براي باور كردن و دوست داشتن است من مدت ها باور كرده ام و دوست داشته ام مدت هاست راست گفته ام و دروغ شنيده ام ..حال بس است...

 

××××

هيشكي منو دوست نداره .... و من از همه متنفرم ....

 

×××××

اميدوارم بهم نگين ديوونه شدم آخه اين حرفا رو اين جا ننويسم به كي بگم؟؟؟ مني كه هيشكي به انتظارم نيست...هيشكي يارم نيست .. هيشكي سنگ صبورم نيست....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱۱
 

×

آفتاب منتظر نمي ماند ... بايد رفت

تقدير من را صدا مي زند ... بايد رفت

پگاه؟

نمي شناسم...

اگر ديديش ...

                 اگر ديديش!

در چشمانش نگاه كن و بهش بگو....  بگو  .... خدافظ

بهش بگو .... بهش بگو ... باختي...

بهش بگو خدافظ

××

هر برادر تني اگر گرسنه نيست ،

                                               با تو كه گرسنه اي خصم خانگي ست ...

هر برادري كه خواب مي كند تو را و نان خويش مي خورد ،

                                                                      يار دشمنان توست ...

                                              در نبرد ما گرسنه را گرسنه ياور است...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٦
 

*

شيرين ترين آرزويم ...

ديگر چه فرقی دارد ، باشم يا نه ؟

وقتی مرگ ، شيرين ترين آرزويت باشد...

وقتی زندگی...

آه مپرس...

عشق من !

من کاری به کار کسی نداشتم

و ترا

از چنگ هيچ عابری

از خيال هيچ شاعری ندزديدم

که تاوان اين همه تنهايی را پس بدهم...

**

زندگی سراسر افتخار خود را برايتان به تصوير می کشم ... اين که چه بويی می دهد با شما...ولی فراموش نکنيد که آخرش شما هم همين هستين ، فوقش يک کمی اين ورتر يا آن ورتر...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۳
 

بعد از سلام و احوال پرسي روزانه مي خواهم بگويم كه من سخت به اين معتقدم كه ما هر كدام براي انجام كاري به اين دنيا پا مي گذاريم. كودكي با به دنيا آمدنش پدر و مادرش را به هم نزديك مي كند و بعد از دو ماه كارش به پايان مي رسد و كودكي ديگر هشتاد سال كارش به طول مي انجامد . عزيزم ، نمي دانم كار من در اين دنيا چيست؟ نمي دانم كار تو در دنيا چيست ؟ ... عزيز دلم ، مي خواهم بگويم نمي دانم چقدر كارم به طول مي انجامد ... مي خواي منتظر بماني و فقط نگاه كني و يا با من در كارم شريك مي شوي؟ ...عزيزكم ، بگذار در كارت كمكت كنم....دستت را به من بده...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۳٠
 

×

شب است و ماه مي رقصد

ستاره نقره مي پاشد

نسيم پونه ها از عطر شقايق هاي وحشي بوسه مي گيرد...

ولي من سرد و خاموشم

خداوندا تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي...

تو مي گفتي كه نامردان ، بهشتت را نمي بينند...

ولي نامرد مرداني ، كه از خون جوان مردان كاخ مي سازند ...نمي سازند؟ يقين دارم كه مي سازند...

خداوندا اگر روزي به زير آيي براي تكه ناني زمين و آسمان را كفر مي گويي...نمي گويي؟ يقين دارم كه مي گويي...

اگر مردانگي اين است به نامردي نامردان قسم نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم...

.....

....

                             خداوندا چه بد كردم ...گه خوردم ....غلط كردم...

 

 

 

××

مي سوزم از اين دورويي و نيرنگ

يك رنگي كودكانه مي خواهم

اي مرگ از ان لبان خاموشت

يك بوسه جاودانه مي خواهم....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٦
 

*

تا حالا وقتی که آخرين صحنه فيلم شب رو می بينی ، فکر کردی خوب حالا بعدش چی می شه؟ بعد از اينکه دختر مغرور و زيبا دست به دست مرد قصه می زاره ويا  شايد بعد بوسه عاشقانه ای که دوربين رو به طرف آسمون می بره ...چی می شه؟ تا حالا فکر کردين که قهرمان های قصه ی ما وقتی زندگی روزمره رو شروع می کنن چطوری می شن؟ شايد مثل يکی از ماها ؟؟؟ مثلاً سفيد برفی بعد اينکه از خواب بلند می شه و شاهزاده رو می بوسه چطور زندگی می کنه؟ يا سيندرلا با شاهزاده يا همين شرک خودمون با پرنسس فيونا؟؟؟ همه اينا بعد از اتمام فيلم چه طوری زندگی می کنن؟ کاش می شد پشت پرده ها رو هم ببينيم....شايد من و تو يه زمانی فيلم آخر شب يکی رو ساخته باشيم...

**

جايی خوندم " رويا بهايی دارد ، روياهای گران و ارزان وجود دارد اما هر رويا بهايی دارد."

و من رويای گرونی رو انتخاب کردم ، واقعاً نمی دونم می تونم قيمتش رو پرداخت کنم يا نه؟ با اين که می دونم با مخالفت همه اطرافيانم روبرو می شم ... با اينکه می دونم ممکنه بابا و مامان رو به خاطرش آزار بدم؟ به هدفم ايمان دارم. داشتن يا نداشتن همراهی کارمو آسون تر نمی کنه ...حتی دلم نمی خواد ازش صحبتی کنم ... ممکنه قيمت اين رويا پرداختن تمام چيزهايی باشه که دارم و يا خواهم داشت؟

" تنها يک چيز می تواند تحقق يک رويا را ناممکن کند ، ترس از شکست "

و من ته دلم می ترسم و کسی شريک ترس من نيست ....  

***

مردان هميشه از اين می ترسند که روزی زنی به آنان بگويد :" به تو وابسته شده ام . "


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٢
 

*

عزيزم همه چيز رو به راه است ... و همه چيز در جای خودش قرار دارد....

 Every thing is all right….

زمان تولد ، زمان مرگ

زمان کاشت ، زمان برداشت

زمان کشتن ، زمان درمان کردن

زمان ويران ساختن ، زمان ساختن

زمان گريستن ، زمان خنديدن

زمان زمزمه کردن ، زمان رقصيدن

زمان پرتاب سنگ ، زمان برداشتن سنگ

زمان به آغوش کشيدن ، زمان جدا شدن

زمان يافتن ، زمان گم کردن

زمان نگه داشتن ، زمان رها کردن

زمان سکوت کردن ، زمان حرف زدن

زمان عاشق شدن ، زمان متنفر شدن

زمان جنگ ، زمان صلح

نگران هيچ چيز نباش و سرت را بر روی زانوی من بگذار تا آرام موهايت را نوازش کنم و بگويم که هيچ چيز آرامش ما را به هم نخواهد زد...... به تو قول می دهم ...فاجعه ای در کار نيست ، فقط اجتناب ناپذير وجود دارد...

آن چه بوده است همان است که خواهد بود و آن چه شده است همان است که خواهد شد و زير آفتاب هيچ چيز تازه نيست.....

**

به خاطر هراس از دست دادن ، چه چيزهايی را از دست داده ايم!!!

***

حس تو ، نبض تو ، دست تو  ...

                                    خاطره شد....

عشق تو ، ياد تو ، اسم تو ...

                                    خاطره شد....

مثل يه قصه زيبا ، مثل يه خواب کوتاه ، من اسم تو رو گذاشتم

                                                                             قشنگ ترين اشتباه...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱۳
 

امروز داشتم فکر می کردم که چقدر جاودانگی چيز مزخرفيست .جدی ميگم بخدا !‌ فکرش را بکن . اگر هر چيزی جاودانه می بود چقدر دنيا جای کسل کننده ای می شد‌ ! من وقتی می دانم  تو همیشه زنده نیستی که از دیدنت لذت ببرم و آن چشمان تو همیشه برق نمی زند لحظه ای که آنها را خیره می بینم قدر آن ها را می دانم. وقتی کسی را ندیده دوست دارم و می دانم دوری همیشگی نیست ... وقتی می دانم شادی همیشگی نیست و غم  ... حتی عشق هم بعد مدتی جز حسی آزار دهنده از خودش چيزی باقی نمی گذارد ...راستی عاشق شدن عجب کار راحتی ست.... فکر کن خودت چطور تا کنون عاشق شدی و چطور فراموش کردی ؟ چرا عاشق ماندن این قدر سخت است ؟ وقتی دوستش داری و می دانی باید هفته ها و یا ماه ها و یا سال ها برایش صبر کنی از خودت می پرسی آيا واقعاً ارزشش را دارد؟ ....ببخشید "جاودانگی " .... اين قدر از گذر زمان می ترسم که حتی حاضرم بلند شوم و آرام لبهایت را ببوسم چون می ترسم ديگر فرصتی دست ندهد، تو مال ديگری بشوی ، من مال ديگری.... شنيده ای ؟ می گويند " و ناگهان چه زود دير می شود! " و من می ترسم دير شود...روزی می آيد که برای لحظات با تو بودن بايد کفاره خيانت را پرداخت ... اين که بدانی برای کاری هميشه فرصت داری آن کار را هيچ وقت انجام نمی دهی چون هميشه آن را به عقب می اندازی... پدر و مادرم فکر می کنند هنوز برای بار ديگر گفتن " عاشقت شدم " همديگر را خوب نشناخته اند و من چه راحت درون گوش تو زمزمه می کنم که "عاشقم " . من با آنها فرق دارم يا آنها با من ؟  عجب بعضی ها زندگی را سخت می گيرند... وقتی می گذارند تلفن 5 زنگ بزند بعد جواب دهند که به تو بگويند " ببين زياد هم منتظرت نيستم " ولی نمی دانند که من اين فدر از گذر زمان می ترسم که نمی توانم منتظر بمانم... نمی توانم منتظر تو باشم تا بفهمی مرا می خواهی یا نه؟  "من تو را می خوام " به چشم من کافی ست... وقتی بی دريغ دوست دارم نمی توانم منتظر پاسخ تو باشم ..همين که تو را از احساسم غرق غرور می کنم کافی ست و تو فکر می کنی که من محتاجم و من با نگاهی ساده فقط می خندم...چه خوب که حسم به تو جاودانه نیست  اگر بود چه سخت بود این که تا ابد تو را دوست داشته باشم و تو فکر کنی هنوز برای شکستن غرورت زود است...چه خوب که جاودانه نیست ... ببین چه فکر هايی در کله ام دارم ... و فکر می کنم دير نيست و عجب که چشمانم هنوز سير نشده است .... اما فکر نمی کنی فردا برای تو دیر است ؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۸
 

×     مدت زيادي هست كه چيزي ننوشتم . اما خوب ديگه يه كم از مشغولياتم كم شده و حالا با خيال راحت مي تونم چند ماهي واسه خودم راحت ول باشم .

 

××

      -     امروز چند شنبه بود؟

-         شنبه

-         نه امروز جمعه بود ...

-         نه امروز شنبه است...

-         نه امروز شايد پنج شنبه است چون هيچ فرقي با جمعه نداره و با چهارشنبه ... ببين همه چيز همون جوريه ...اين ديوارا ... پنجره ... اون ليوان كثيف زير تخت و شيريني هاي مورچه زده ... حتي من... حتي تو ...

-         نه اشتباه مي كني ....

-          نه آخه ببين حتي خطوط كف دستم هم مثل ديروز ها همين جوري موندن مثل يه هشت و يه يك ....

-         آخه رو چه حسابي اين قدر چرت و پرت مي گي ...

-         دروغ مي گم ؟ ببين حتي خدا هم مثل ديروز ها همون جور بزرگ و مهربون و دور مونده و مثل هميشه اين قدر سرش شلوغه كه محل ما نمي زاره ....

-         استغفرالله

-         اي خدا يه دقيقه همه كاراتو بي خيال شو حواستو بده به من ببين چي مي گم....

-         هميشه تو اين حال يه جمله اي مي گفتي چي بود؟؟؟

-         ” روز ها را با هفته ها ، هفته ها را با ماه ها ، ماه ها را با سال ها و سال ها را با قرن ها چه تفاوتي ست وقتي هر كدام به درازاي يكديگرند ... نمي دانم چند روز يا چند قرن است كه تو را نديدم....“ اينو مي گي؟

-         آره

-         بابا ولمون كن ...ديگه نمي خوام هيچكسي رو ببينم ...ديگه ايمانم رو به معجزه هم از دست دادم....

-         معجزه واسه چي؟

-         چون از خودم دورم و هيچ كسي به من نزديك نيست ...براي رسيدن معجزه اي لازم است....

-         چيز تازه اي نداري كه بگي؟ حرفات تكراريه....

-         چرا ... يه جايي يه چيزي خوندم كه به اين نتيجه رسيدم ” احساس درد ، دوست زن است .“

-         امروز خيلي تلخي ...

-         فرهادي نيست كه شيرين باشم...

-         بيا از اينجا بريم...

-         باشه كجا؟

-         هر جا تو دوست داري....

-         كاش تو مي رفتي...

-         مي رم خوب اينو زود تر مي گفتي

-         حالا كه دارم مي گم ...رفتي چراغ رو هم خاموش كن ... در رو هم پشت سرت ببند ...

 

×××  وقتي از پشت اشك هام  ناخن هاي لاك خوردمو مي بينم كه دونه هاي تسبيح از لاشون قل مي خورن ميون اشك و آه به حال خودم مي خندم.....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٩
 

بنفشه دختر 20 ساله زيبايي ست. بنفشه امسال در رشته مديريت دانشگاه پذيرفته شده است . بنفشه يك برادر 12 ساله و يك خواهر 5 ساله دارد . پدر بنفشه يك جانباز 55 درصد رواني است . پدر بنفشه براي التيام دردهايش ترياك مصرف مي كند . پدر بنفشه معتاد شده است . پدر بنفشه مادرش را معتاد كرده است . بنفشه خرج خانواده اش را از شوهر خاله اش كه روزي عاشق مادرش بوده ، ماهي 100 هزار تومان دريافت مي كند. خرج دانشگاه بنفشه را همان شوهر خاله به صورت پنهاني به او مي دهد. بنفشه دختر زيبايي ست . خانواده پدر و مادر بنفشه آنها را طرد كرده اند. بنفشه دختر پاكي ست . صاحبخانه به علت اينكه دوست پسر بنفشه به دنبال او مي آيد آنها را جواب كرده است. بنفشه پيشنهاد ازدواج دوستش را بدون رضايت قلبي قبول مي كند . بنفشه مي خواهد از اين وضعيت خلاص شود....

و من به اين فكر مي كنم كي پدرم برايم ماشين مي خرد؟؟؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٤
 

×

مي گم : خوب بگو چي كار داشتي زنگ زدي؟

مي گه: تو زنگ زدي...

مي گم : خوب حالا ، چرا گفتي زنگ بزنم ؟

مي گه : اي بابا من نگفتم كه...

مي گم : تو هم وقتي مست مي شي كه ديگه همه چي يادت مي ره...

××

تازگي ها ميل زيادي به خلاف پيدا كردم ... هوس مست كردن و سيگار كشيدن و اين جور برنامه ها و عجيبه كه دوست دارم در همه خلاف هام تنها باشم...يكي گفت كه برام يه دوست دختر پيدا كن هر چي فكر كردم ديدم من اصلا دوست ندارم اگرم داشته باشم كه دختر نيستن. آخرشم دست به دامن فائقه شدم. به اين نتيجه رسيدم كه ديگر دوستي ندارم.با فائقه كه حرف مي زدم به اين نتيجه رسيدم كه ما دختر ها در ايران مخصوصا در اصفهان خيلي بدبخت شديم. راستي در هفته بسيج ناژون رو بستن.

×××

و من نمي دانم گيلاسم را به سلامتي چه كسي بنوشم ؟

××××

ديروز داشتم با يكي حرف مي زدم . مي گفت : دوست دخترم به من گفته كه معلوم نيست ما باهم بمونيم واسه همين من ترجيح مي دم كه يه case2 واسه خودم داشته باشم. گفتم : خوب اگه دوست دخترت بياد اونو ترجيح مي دي درسته؟ گفت : خوب آره. گفتم : پس تكليف case2  چي مي شه؟ گفت : خوب از اول بهش مي گم كه قضيه چيه. گفتم : خوب به نظر من اگهcase2  عاقل باشه اونم ترجيح مي ده كه يه case2 واسه خودش داشته باشه . درسته؟ گفت : خوب ....  گفتم : بابا بي خيال . چقدر case در case  شد. آدم يا case  نداشته باشه يا هفت –هشتا داشته باشه كه اگه ازشون كم شد كك شم نگزه.

×××××

و بعضي ها واسه يه تيكه استخوون عجب سگ مي شن...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٥
 

ماه رمضان ماهي ست كه از اول ماه شعبان آغاز مي شود و با ديدن ماه تمام مي شود. در اين ماه اتفاقات مهمي رخ مي دهد مصرف بسياري از چيز ها كاهش پيدا مي كند مانند دستمال ، نون ، لوازم آرايش ، آدامس ... و اينها كلي به نفع اقتصاد مملكت هستش. يكي ديگر از اتفاقات مهم اين ماه اين است كه عاشورا در اين ماه است . امام حسين بعد از مناسك حج وقتي از مكه به مدينه مي رفتن با ضربت شمشير ابن ملجم به شهادت مي رسند . شيريني هاي زرد در اين ماه مد مي شود. در اين ماه همه سعي مي كنن كمي آدم شوند اما دريغ و افسوس كه معمولا با وجود تلاش هاي طاقت فرسا يعد از عيد قربان كه آخر ماه مي باشد روز از نو روزي از نو ... اين بود پست ما به مناسبت پايان ماه شوال.

دوستاي قشنگم . چند تا لينك مي زارم تا بعد باي.

تفاوت هاي ديدگاه زن با مرد!

عجله نكن اينجا خبري نيست!

اينو ببين چه خوشگله!!!

 و در آخر انواع نوشيدني داغ  براي شما دوست عزيز.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٦
 

من خواب ديده ام که کسی می آيد

و پلک چشمم هی می پرد

و کفش هايم هی جفت می شوند

و کور شوم

اگر دروغ بگويم

کسی می آيد

کسی ديگر

کسی بهتر

کسی که مثل هيچ کس نيست ، مثل پدر نيست ، مثل مادر نيست ...مثل تو نيست...

مثل آن کسی ست که بايد باشد...

من خواب ديده ام که کسی می آيد

و کور شوم

اگر دروغ بگويم...

 

* خانم فروغ ببخشيد کمی دستکاريش کردم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٦
 

پاييز براي من هميشه فصل آغاز بوده ،اين جور است كه دوباره همه چيز شروع مي شود . دوباره دستم را بي هيچ بهانه اي در دستنش مي گذارم ‏ با او به خريد مي روم ، ‏ به شوخي هايش مي خندم ‏،از خونسردي هايش حرص مي خورم ، به سادگي هايش دل مي بندم . اين جور است كه رنگ روشن چشمانش را به خاطر مي سپارم و سياهي چشمان ديگري را به فراموشي . ديگر دست و دلم به احوال پرسي ساده اي هم از بقيه نمي رود . خوب مي دانم كه مدتي ديگر دوباره روز هاي جدايي خواهد رسيد و دل من براي بقيه فصل ها تنها مي ماند تا پاييز ديگر. راستي زردي پاييز عجب مرا رام مي كند .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢۸
 

*

 آن کلاغی که پريد

از فراز سرِ ما

و فرو رفت در انديشه آشفته ابری ولگرد

و صدايش همچون نيزه کوتاهی ، پهنای افق را پيمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر.

 

**

اين روزا که پاييز اومده يه کم که نه حسابی تو خودمم . نه حوصله حرف زدن دارم نه گوش کردن. نه نمی خوام ببينم نه ديده بشم . ظهر تو آفتاب رخوت آور رو تخت لم داده بودم و هندونه می خوردم و پاهامو می کشيدم وانرژی مثبت می دادم تا به سقف برسه و آخه تازگيا می گن با انرژی مثبت ( شعر می گن ها ) همه چيز می شه. کاش من اين انرژی مثبت رو يه چند سال زود تر پيدا کرده بودم .....و من به جفت گيری گل ها می انديشم ...چه جالب.... شايد حقيقت آن دو دست جوان بود... ای بابا....در اضطراب دستهای پر ، آرامش دستان خالی نيست .خاموشی ويرانه ها زيباست ...عجب ...آن قدر شکست خوردم تا شکست دادن را آموختم ... اينو خوب اومدی . ای ول

 

***

 و اودوباره باز می گردد تا  در چشمانش بگويم " می دانی؟ چه خوب کردی که رفتی ... "


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱٦
 

من ساكت و بي حركت وسط اتاق ايستاده ام .سكوت همه جاي اتاق سرك مي كشد. شايد ترسيده ام كه اين جور ماتم برده و شايد غمگينم . چشمانم خيره از پشت شيشه پنجره به آبي هوا ، به تهي ، به هيچ چيز مي نگرد. صداي در تكانم مي دهد . چند پلك مي زنم . فكر كنم ، ترسيده ام . اينجا را نمي شناسم. هوا از حركت او تكان مي خورد. دستم را در جيبم مي كنم . انگشتانم را تكان مي دهم . بايد چيزي در جيبهايم باشد . يك خودكار، يك سكه يا حتي يك تكه كاغذ كه از نوشته آن بفهمم كه كجا هستم . صداي نفس هايش را مي شنوم . دلم مي خواهد چيزي بگويم . بگويم ؛ خوب ، عزيزم من ديگر بايد بروم ؛. اما نمي توانم حتي هوا را به داخل بكشم . شايد ترسيده باشم . دستم را توي جيبم مشت مي كنم . لبم را به عادت گاز مي گيرم . دندان هايم روي لبم ضرب مي گيرند . شايد از گريه باشد. اما من حتي بغض هم نكرده ام . دستي به شانه ام مي خورد و به كمرم . چشمانم را به پايين مي اندازم . كفش هايم كجاست؟ من ديگر بايد بروم . سرم را كه بالا مي آورم صورتش را هري توي نگاهم مي ريزد. لبخند مي زند . شايد اگر تو ان لبخند را ديده باشي تصور كني عاشقانه بود ، اما من اين طور فكر نمي كنم . نمي دانم چه داشت اما اين طور نبود . آن چشمان چيز ديگريند. يك چيزي مثل دستان او مرا در آغوشش هول مي دهد و فشارم مي دهد و دستش را روي سرم مي گذارد وبه شانه اش فشار مي دهد.مجبورم دستانم را از جيب هام در بياورم. محكم فشارمي دهد . انگار دوست دارد صداي استخوان هايم در بيايد . بي هيچ رحمي فشارم مي دهد. هوا در دهانم جا نمي گيرد لبم كه باز مي شود ، هوا را به بيرون پرت مي كند . دنده هايم فشرده شده اند . ناگهان ولم مي كند و از خودش دورم مي كند .من گيج شده ام. من ترسيده ام . چشمانش مي خواهند درد را ببينند اما من فقط ترسيده ام . آن نگاه با من چه ها كه نمي كند . دوباره مرا به آغوشش مي اندازند و او مرا خرد مي كند . مرا فشار مي دهد آن قدر كه وقتي ناگهان از خودش دورم بكند . گيج بخورم . بي تعادل عقب عقب بروم به ديوار بخورم و بيفتم روي زمين آن وقت سرم را در دستانم بگيرم و ببينم تمام صورتم خيس است و او دوباره اشك هاي مراببيند . تمام متكايم خيس اشك است.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۸
 

× طلسمو بايد بشكنيم ما هم بشيم مثل همه حالا كه بي وفاييه ما بي وفا تر از همه…

   هيچ كسي غير از خود مابه داد ما نمي رسه عاشقيا رو هم ديديم به هوسه يه بار بسه …

   عاشقي تو دوره ما والا سر و ته نداره چيزه به اين بي ارزشي چه چه  و به به نداره…

   كوير خشك دلمون ديگه زده هزار ترك غم ديگه بسه نازنين هر كي نموندش به دَرَك…

   چاكر هر چي بامرام مخلص هر چي با وفا در به در و هلاك يه همدم پاك با صفا…

   خلاصه اينكه نازنين گذشته ها رو بي خيال پرواز عشقه با وفا حتي بدون پر و بال…

 

× اونايي كه در مورد پيشی پرسيده بودن بايد بگم رفتم دانشگاها اما كلاَ قيافه اونو يادم رفته بود واسه همين كلاَ بي خيال شدم. اينم از عاشقيه ما.

 

× به هر كي گفتم نوكرتم با خنجر كوبيد تو اين جيگرم . كو اون دست فرموني كه عرق مي خورد و عربده مي كشيد . زير بازار هر نامردي تو هر سوراخ موشي قايم مي شد. ننه انتقوم مي گيرم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٥
 

هميشه از عاقل بودن بدم ميومده واينکه بخوام در عين ديوونه بودن خودمو عاقل نشون بدم . واسه همين اين مدت از خودم حالم به هم می خورد . و بازم واسه همين به اين نتيجه رسيدم که " ديگه بايد برم بميرم" حالا به هر کی می گفتم يه چيزی جواب داد . 1- بالاخره فهميدی بايد چی کار کنی ؟ خوبه . 2- پس مزاحمت نمی شم . برو به کارت برس. 3- وا ديوونه 4- از اين گه خوريام بلدی؟ 5- نگو تو رو خدا دلم می لرزه . 6- مردن؟ اينم يه راهشه . 7- از دست کی؟ 8- اين مورد فلسفه ايمان رو باز کردن 9- *خل ...برو بگير تا آخر. بعد نشستم فکر کردم ديدم آقا ما خيلی کارا که می خواستيم بکنيم نکرديما . يعنی کلاً کاری نکرديم که هنوز که بريم بميريم . اين يعنی جون مفت به عزرائيل دادن و چون اصولاً من چيزی مفت دست کسی نمی دم ( حتی آدامس جوييده شدمو ) اين بود که يه آپ نشون خودم دادم . گفتم عمراً اگه بخوای دست خالی بميری . پس فردا تو جهنم دور رفقا کم مياری که تو دنيا چی کار کردی بعد بايد خالی ببندی بعد جهنمی تر می شی.البت همون موقع که رو دورآپ بودم واسه چند نفر هم فرستادم که دلم حال بياد. آره ديگه آسمون ريسمون به هم نبافم برات . اين بود که دوباره تصميم گرفتم ديوونه بشم و به اصليتم برگردم . بابا مردم از بس به هر کی رسيدم گفت چه خانوم شدی. ديگه اين عينک تيچری رو هم نمی زنم . آره . يکی از علائم اينکه به ذاتم برگشتم اين بود که امروز به يه دلايلی مجبور شدم برم دانشگاه . آخ اين ترم اولی ها رو ديدم نيشم تا بنا گوش وا شده بود البته يه سری آشناين قديم هم ديديم که اونا کلاً ريده بودن به قيافه هاشون و قابل تامل نبودن . همين جور که داشتم چشم می چرونديدم ( اينجا رو اسلوموشن برو ) از لابه لای کله ها يکی داشت ما رو نگاه می کرد ما نگاه کرديم اون نگاه می کرد و هی ما . دست برديم که اسلحه رو بکشيم اما ديگه دير شده بود و تير رو زده بود . آقا اين ديگه چی بود. تيکه بود تيکه . وای چی بود . مشتی. خفن. من که کلاً تو گل موندم چی کار کنم رفيق رفقا دورمون اونم هی نگا کرد اما ما کم نيورديم بد جور زاغ سياه رو کبود کرديم . از اين تريپ افسرده و تنها ها که من حال می کنم سر به سرش بزارما . وای يه جور نيگا می کرد که جيگرم می سوخت و بوش دانشکده رو برداشته بود . يه لحظه کوله رو گذاشت زمين می خواستم بردارم بدوم فرار کنم تا بياد پشت درختا يه ماچش کنم. خلاصه نشد که نشد. يعنی چون تازه دوره نقاهت رو رد کردم گفتم بزار يواش يواش برم جلو . خلاصه الان جا دوتا چشمام دو تا قلب و دست زير چونه لب پنجره به آسمون نگاه می کنم و آه می کشم فتير. اما تصميم گرفتم زود برم پيداش کنم . يعنی می گين شماره میگيره ؟ غلط می کنه نه يعنی اشتباه می کنن که نگيرن . اسمشم می خوام بزارم " پیشی " تازه از اون پيشی سياه ها که من دوست می دارم وای حالا دوباره کی کارو دو در کنم ؟ اما می رم و اين کارو می کنم. تازه همين الان فهميدم که برای ديوونه شدن هيچ وقت دير نيست.

لات اينترنت ، ما بدجور ارادت داريم دادا هر چی شوما بگی چارسال ديگه هم صبر. ما هم حليمی دوست می داريم که بو کله پاچه بده عباس جون با شوما بودما.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۳
 

درختم با بيست و يک دايره . باغبانم به دنبال درختی برای پيوند می گردد. 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٩
 

v    وقتي سر ميز كارت يواشكي داري اشك مي ريزي . يه دستمال بهترين هديه ست.

v    شاعري كه نتوان عاشقش شد

                           براي چه مي خواد شعرهايش را

                                           و آهنگ و سرود و آوازهايش را؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٥
 

* دلم می خواد يکی لوسم کنه . اصلاً تا حالا دلت همچين چيزی خواسته ؟ هی از يکی بهونه بگيری و غر بزنی اما اون همش نگات کنه و بخنده بعد از حرصت بپری نشگونش بگيری؟ يا اينکه دلت بخواد سرت رو بزاری رو پاهاش و با موهات بازی کنه می دونی آدم خوابش می گيره. يا حتی مجبورش کنی واست آواز بخونه . تا حالا شده اين قدر دلت بگيره که بری رو پشت بوم و واسه اينکه خودتو لوس کنی رو لبه ديوار راه بری؟

** مدتی دارم به "روزه صحبت" فکر می کنم که دليل عملکردش رو بفهمم. شما تا حالا به گوشتون خورده؟ يا در موردش فکر کردين . البته من خودم اسمش رو اين گذاشتم ممکنه اسم ديگه ای داشته باشه . من وقتی حس می کنم که از خودم خسته می شم روزه صحبت کردن می گيرم يعنی صحبت رو به حداقل می رسونم . يک يا چند روز البته بستگی به تحملم داره ( چون واسه من خيلی سخته ) هر کسی رو که می بينم ، فقط به حرف های او گوش می کنم . احساس می کنم تمرکز خودم رو پيدا می کنم و من رو از خودم دور می کنه. شما هم يه روز امتحان کن. ( راستی چرا صحبت رو می کنن؟ يه چند روز نکن! )

*** امروز داشتم فکر می کردم که آيا من خودم رو بخشيدم؟ خيلی سعی می کنم اين اين جمله رو با اطمينان بگم. اما هنوز شک دارم . دلم می خواد داد بکشم " من خودم را بخشيدم. "

**** بزرگ ترين گناه ممکن ، پشيمانی است.

***** آهای آهای کبوترا ، شاپرکا ، قاصدکا ، آهای نسيم رهگذر ، ای مرغک شانه به سر ، ای گل سرخ ، اقاقيا ، نسترن ها ، شقايق ها ، ای کوچه های پر نفس ، پنجره های در قفس ، آيا از او شنيده ايد؟ او را به جايی ديده ايد؟ او را که با من آشناست ، در خلوتم اوج صداست . ای بلبل ديوان مست ، ای سرزمين دور دست ، ای جاده های تب زده ، مسافران شب زده ، سايه او را ديده اید؟ صدای او شنيده ايد؟ او را که در من زندگی ست ، در من هميشه ماندنی ست .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٩
 

عطر شمع

مرد به زن می گويد گوشی خودم را خاموش کردم مال تو را هم بکنم؟ زن در حالی که در ظرفشويی در پايان شستن ظرف ها دستانش را می شويد شانه هايش را بالا می اندازد و می گويد بکن. کسی قرار نيست تلفن کند يا بيايد؟ زن دستانش را با حوله آشپزخانه خشک می کند  می گويد نه فکر نکنم. و مرد به طرف سيم تلفن می رود و بعد  به طرف ميز، فندک را بر می دارد. زن او را از لابه لای گلدان های بلور و کمد شيشه ای می بيند. دور اتاق می گردد و تمام شمع ها را روشن می کند . همه جا شمعی پيدا می کند ، حتی آن شمع گران قيمت عطر دار را هم روشن می کند. زن سرش را پايين می اندازد و به اتاق خودش می رود . بعد از کارهای روزانه و مشغله كاري و حالا سرو غذا احساس خستگی می کند . دلش زمزمه های کش دار می خواهد . خودش را بو می کند . انگار بوی غذا می دهد . اوقش می گيرد. بلوزش را در می آورد و در سبد کنار اتاق می اندازد و کشو ميز توالت را باز می کند آن بلوز صورتی بند دار را بر می دارد و آن را بو می کشد بوی خوبی می دهد. لباس زيرش را در می آورد نفسش را می گيرد. حالا خيلی بهتر شد . نمی داند چرا شانه بر می دارد و موهايش را باز می کند و آزادشان می کند. عطر را بر می دارد و زير گلويش می زند از لغزش عطر روی پوستش احساس خوبی می کند. لبش را می چشد. انگار تازه می شود. بوی عطر را به داخل سينه هايش می کشد. از پای آينه بلند می شود . پنجره را باز می کند اواخر تابستان است و اوايل پاييز نه گرم و نه سرد . رخوت لذت آوری دارد . پنجره را باز می گذارد. آرام از اتاق خارج می شود چراغ را هم خاموش می کند . همه جا تاريک است فقط نور شمع ها همه جا را روشن می کند . بوی عطر شمع همه جا را پر کرده . مرد در مرکز اتاق نشيمن چهار زانو نشسته و با چشمهای باز نگاهی به او می اندازد. زن روبروی مرد روی کاناپه لم می دهد دستش را روی دسته می گذارد و سرش را روی دستش . آرام در خود جمع می شود. با چشمانش به دنبال کوسن بزرگ می گردد . زير پاهای مرد است . نگاهش با مرد تلاقی می کند . مرد آرام چشمانش را می بندد. مرد در حال مراقبه است . از جا بلند می شود و به اتاق خودش به کنار پنجره می رود کسی از کوچه گذر نمی کند . می داند که لااقل تا صبح کاری برای انجام دادن ندارد و کسی کاری با او.

* اين رو در عرض چند دقيقه نوشتم حتی ويرايش هم نشده.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٧
 

فكر كنيد تا سه ، چهار هفته ديگر بيشتر زنده نيستيد!!!

آن وقت چه مي كرديد...

حرفي براي گفتن داريد؟

دلتان براي چيزي يا كسي تنگ مي شود؟

حالا قدر آن ها را بدانيد.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٤
 

اشک هاتو پاک کن دختر !

اشک هاتو پاک کن دختر،

اين جاده های خالی

هيچ مسافری رو به شهر تو نخواهند آورد!

اشک هاتو پاک کن

آدم که با چشم های گريان

راه نمی افتد به سوی افق های دور!

بند ساک دستی ات رو بنداز روی شونه ات و

راه بيفت دختر!

اگه همه سفر می کنند که چيزی به دست بياورند،

تو سفر می کنی که چيزی رو از دست بدی!

دختر ، غم هاتو بذار و راه بيفت!

 

امروز خبرهای درگوشی داريم چندتا...

*  اول همه اينکه نيلو به خواستگاری من جواب منفی داد و بعضيا رو به من ترجيح داد. می بينين چه روزگاريه تو رو خدا . نمی گه ما با هم حق نون و نمک داريم.  تازه نيم ساعت مونده به خواستگاری زنگ زده که پاشو بيا اينجا. نيلو جونم . دوستت دارم . کاش درست ترين تصميم رو بگيری و اينو بدونی که بهترين هميشه درست ترين نيست.

**  دوم اينکه خدا جون من دعاهام اينقدر جدی نبود که طرف رو بفرستی تو حال کما . يه حالی ازش می گرفتی بس بود . ديگه چرا ماشين و خودش رو اوراق کردی. خدا ما رو خيلی جدی گرفتيا....( يا به عبارت ديگه من خودمو خيلی جدی گرفتم...)

*** می بينی بعضيا تريپ شاکی می گيرن که وای سرمون خيلی شلوغه. موبايل رو انسرينگ می زارن و جواب مسيج نمی دن . اين همكار ما هم اين جوريه . کلی تريپ بيزی می گيره بعد بهش می گم فلان کار چی شد؟ می گه بله پيغامتون رسيد. خوب زورت مياد جواب بدی؟ شيطونه می گه بهش بگم که که ها. اٍ گفتم...

**** آقا تو جا من بودی يکی ماجرای کار بد بداشو( اون که دو تا س داره)  با آب و تاب با همه ضمايم واست تعريف می کرد. چه حالی می شدی؟ اوووووق . نه بگم اسمتو همه بشناسنت؟  نه بگم که صورتت شطرنجی بشه؟؟ نه بگم؟؟؟

***** اولين داستان كوتاه خودمو تموم كردم اما خجالت می کشم بدم کسی بخونه .

****** دو تا گربه (شايدم بيشتر) دارن تو کوچه همو جر می دن و جيغ می زنن. يه گربه مثل سيسيلی و بچه هاش تو بغل فرهاد می خوابن بعضی هاشونم اين جورين ديگه . همه که نمی تونن مثل هم باشن.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٠
 

Do you love me because I am beautiful, or am I beautiful because you love me؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٥
 

نام ترانه: L'amour est un soleil عشق همچون خورشيد است
خواننده:
Hélène Ségara سايت رسمی: http://www.helenesegara.net
نام آلبوم: “
Humaine” سال ۲۰۰۳

L'amour est un soleil
J'ai ouvert ma fenêtre
Pour laisser entrer le soleil
Pendant que tu dormais
À points fermés
هنگامی که تو در گوشه ای تاريک خوابيده بودی
من پنجره را گشودم تا خورشيد به خانه ام بتابد
J'ai fais du café noir
Pour voir si je ne rêvais pas
Je ne voulais pas y croire
Y croire encore une fois
قهوه درست کردم تا يقين حاصل کنم که خواب نيستم

نميخواهم باورش کنم. نميخواهم بار ديگر باورش داشته باشم
L'amour est un soleil
Qui m'a souvent chauffé le coeur
Mais quand il brûle trop fort
Il me fait peur
خورشيد همچون عشق است، که اغلب قلبم را گرم ميکرد

ولی هنگامی که گرمايش زياد شود، من به هراس ميافتم
Tu arrives,
Et tu me donnes envie de vivre,
Et moi qui hier encore,
Voulais me jeter dans le vide
Je m'éveille,
À la douceur d'un autre corps,
Et l'amour est un soleil,
Qui brille à nouveau sur mes jours
تو می آيی و زندگی را به من پيشکش ميکنی

و من که ديروز به پوچی رسيده بودم
از خواب بيدار شده و آدم تازه ای ميشوم
و عشق همچون خورشيد است
که به سراسر زندگی من ميتابد
On va se faire un monde
Où on se prendra par la main
Toi tu me donneras
La force d'aller plus loin
برای خود دنيايی ميسازيم

جايی که دستهایمان پيوند ميخورند
و تو به من نيروی فراتر رفتن ميدهی
L'amour est un soleil
Qui m'a souvent brûlé les ailes
Mais dis-moi qu'avec toi
Ça n'sera pas pareil
عشق همچون خورشيد است

که اغلب بالهای مرا سوزانيده است
ولی به من بگو که با تو
اينبار مانند گذشته نخواهد بود...                                         مرجع


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢
 

*

اين مال ديروز بود که کنار يه برگه نوشته بودم...

پگاه تنبل شده می باشد . پگاه به خواب ديگر علاقه نداشته می باشد. پگاه دو ماه حقوق نگرفته میباشد. پگاه ديگر آرايش نکرده می باشد . پگاه اخلاق سگی پيدا کرده می باشد. پگاه کارها را دودر کرده می باشد. پگاه ديگر خيلی شاکی می باشد. پگاه بساطت را بردار و برو اگر امكان داشته می باشد پايين خره ( همون بالاخره شما ) تو هم بايد بميری.

و اما امروز...

پگاه صبح بسيار شاکی می باشد. پگاه محل کارش را زير رو کرده می باشد. پگاه احساس غرور و قلدری کرده می باشد. پگاه به همکارش گفته می باشد بالاتر اينها حق منو نخورده می باشد اگرم خورده می باشد از اينجاشون ( اشاره به معده ) بيرون کشيده می باشد. پگاه عقيده داشته می باشد که حق گرفتنی می باشد نه دادنی می باشد. پگاه دندش پهن و پوستش کلفت شده می باشد.

**

ديروز يکی بهم گفت : " چشمات سگ داره " بعد قيافه منو ديد که می خوام بزنم تو مخش. گفت: " آدمو می گيره خفن " . بهش گفتم " پس يعنی که من دو تا سگ خفن دارم ، حواست به خودت باشه" .

***

توجه کردين تازگی ها همه دوست دارن رو کفش های شما راه برن .

****

وقتی زنی با مردی ازدواج می کند، انتظار دارد که شوهرش تغيير کند، که نمی کند.
وقتی مردی با زنی ازدواج می کند انتظار دارد که همسرش تغيير نکند، که می کند.

*****

بعضی ها چه عکس های باحالی می گيرن . بايد توپولی باشه ها؟؟؟ آخ جون کپل ...

تپلي


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۳٠
 

*

مرد مجرد : مرديست كه فرصت بدبخت كردن يك زن را از دست داده است!
مردها همه شان مثل هم اند ، فقط صورتهايشان فرق مي كند!
عشق ، كور است ، اما ازدواج واقعا" چشم باز كن است!
اگر مردي از شما پرسيد به چه دسته كتابي علاقه منديد بگوييد به دسته چك !
اگر مرد به قصد قهر خانه را ترك كرد ، شما هم در را ببنديد!

بهترين راه براي وادار كردن يك مرد به انجام دادن كاري اين است كه به او بگوييد براي انجام آن كار خيلي پير است.

 

**

تا حالا شده تو يه رابطه بيشتر از اونی که دلتون واسه خودتون بسوزه واسه بی لياقتی طرف مقابلتون بسوزه؟ اصلاً واستون مهم نباشه که تو اون رابطه چه چيزايی از دست دادين بلکه به اين فکر کنين که طرفتون با بی لياقتی خودش چه چيزايی از دست داده اين حسيه که حالا بعد مدتها به من دست می ده و می فهمم که اطرافم رو چه آدم های بی لياقتی پر کرده بودن .

 

***

با انگشت هام می شمارم .... 1. واسه اينکه ... 2. چون که .... 3. اگه .... 4...5....6....7....8...9.......... اين همه دليل برای نداشتنت بس نيست؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢٦
 

قصهُ تو رو من مي نويسم هي نگو سرنوشته. بيهوده داد نزن... محاله...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٧
 

مثل دو تا عاشق كه به هم مي رسن.

تقديم به مارمولک های عزيز و دوست داشتنی.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٥
 

دهان باز کن!

گوش هايت را چرا می گيری؟

دهانت را باز کن!

همهمه ای که کلافه ات کرده است...

صدای آشوبی نيست که در دور دستها برخاسته!

مويه بغض فرو خورده ای است

که در گلو خفه کرده ای!

پنجرهايی را که بيهوده بسته ای  باز کن.

بگذار فريادت گوش شب را کر کند!

هر کسی لينک می خواد( به غير از قديمی ها ) تا يک شنبه وقت داره که بگه.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱۳
 

just for you my dear.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٢
 

هميشه لازم است که آدم بداند کی يک مرحله از زندگی اش تمام شده واگر بعد با سر سختی به آن چنگ بيندازد لذت و معنای بقيه مراحل زندگی اش را از دست می دهد.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٠
 

چشمانم به جاده مات مانده است . از تکان های اتوبوس دل خاليم پيچ می خورد. صدای چرخهای نرم روی جاده را دوست دارم . پيشانيم روی شيشه ضرب گرفته . کمرم تير می کشد. آقای صندلی جلويی برای صدمين بار با شيطنت لبخندی می زند.و من تنها با به بی حالی از حالت تهوع پلکی می زنم. می دانم که رنگم پريده . می دانم اگر بويی به دماغم بخورد بی شک بالا می آورم . از ديروز ظهر تا الان که با حرکت ساعت پنچ در اتوبوس نشستم نتوانستم چيزی بخورم. همه چيز حالم را به هم می زند . فقط شيشه آبی در دستم گرفتم و بدون تشنگی می نوشم. پاهايم بی حال از روی صندلی آويزان است . موهايم نصف صورتم را پوشانده . بغضی در گلويم نيست اما اشکی از گوشه چشمم راه باريکی روی گونه ام باز می کند شايد از ضعف باشد اما غذا نمی خواهم. دلم می خواهد جاده پايانی نداشت . کاش نمی رسيديم. انگار رسيدن برای من زندگی دوباره و تکرار مکرارات است که از آن متنفرم . انگار وقتی برسم لاشه بدبو و لزجي  را به دستم می دهند و می گويند با اين زندگی کن و مجبورم هميشه با آن زندگی کنم . حتی زير پتوی زرد رنگم. کاش اين آسفالت با خط های سفيد دوست داشتنی همچنان می رفت تا آخر دنيا. سردم است می لرزم. در خود جمع می شوم. از روی صندلی کله پا می شوم . آقای صندلی جلويی  با تعجب به من خيره مي شود يك چيزي مي گويد انگار مي خواهد كمكم كند. دلم مي خواهد چشمانش را با ناخن در بياورم . خدايا كاش جاده تمام نمي شد. مي خواهم بخوابم تا ابد .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٥
 

 

" نفسم پس می رود ، از چشمهايم اشک می ريزد ، دهانم بدمزه است ، سرم گيج می خورد ، قلبم گرفته ، تنم خسته ، کوفته ، شل بدون اراده در رختخواب افتاده ام . رختخواب بوی عرق و بوی تب می دهد . به ساعتی که روی ميز کوچک بغل رختخواب گذاشته شده نگاه می کنم . "ساعت يازده روز دوشنبه از ماه مرداد است . به بی تفاوتی مطلق رسیدم . ديگه هيچ چيزی خوشحالم نمی کند .روی ميز پر از شيشه های رنگا رنگ است. " می خواهم بلند شوم و پنجره را باز کنم ولی يک تنبلی سرشاری مرا روی تخت ميخکوب کرده .... هزار جور فکر فکرهای شگفت انگيز در مغزم می چرخد ، می گردد ، همه آنها را می بينم ، اما برای نوشتن کوچکترين احساسات يا کوچکترين خيال گذرنده ای ، بايد سرتاسر زندگانی خودم را شرح بدهم و آن ممکن نيست . اين انديشه ها ، اين احساسات نتيجه يک دوره زندگانی من است ، نتيجه طرز زندگانی افکار موروثی آنچه ديده ، شنيده ، خوانده  ، حس کرده يا سنجيده ام . همه آنها وجود موهوم و مزخرف مرا ساخته . در رختخوابم می غلتم ، يادداشتهای خاطره ام را بهم می زنم ، انديشه های پريشان و ديوانه مغزم را فشار می دهد ، پشت سرم درد می گيرد ، تير می کشد ، شقيقه هايم داغ شده ، به خود می پيچم . لحاف را جلو چشمم نگه می دارم ، فکر می کنم ، خسته شدم ، خوب بود می توانستم کاسه سر خودم را باز کنم و همه اين توده نرم خاکستری پيچ پيچ کله خودم را در آورده بيندازم دور ، بيندازم جلو سگ . هيچکس نمی تواند پی ببرد . هيچکس باور نخواهد کرد ، به کسيکه دستش از همه جا کوتاه بشود می گويند : برو سرت را بگذار بمير . اما وقتی که مرگ هم آدم را نمی خواهد ، وقتيکه مرگ هم پشتش را به ادم می کند ، مرگی که نمیآيد و نمی خواهد بيايد.....!

همه از مرگ می ترسند و من از زندگی سمج خودم ...

چه هولناک است وقتيکه مرگ آدم را نمی خواهد و پس می زند !

باری چه می شود کرد؟ سرنوشت پر زورتر از من است .

چه هوسهايی به سرم می زند !

ديشب بود ، چشمايم را بهم فشار می دادم ، خوابم نمی برد ، افکار بريده بريده ، پرده های شور انگيز جلو چشمم پيدا می شد . خواب نبود چون هنوز خوابم نبرده بود ، کابوس بود ، نه خواب بودم نه بيدار اما آنها را می ديدم، تنم سست ، خرد شده ، ناخوش و سنگين ، سرم درد می کرد . اين کابوس های ترسناک از جلو چشمم رد می شد ، عرق از تنم سرازير بود .

نمی دانم چه می نويسم ، تيک تاک ساعت همينطور بغل گوشم صدا می دهد ، می خواهم آنرا بردارم از پنجره پرت کنم بيرون ، اين صدای هولناک که گذشتن زمان را در کله ام با چکش می کوبيد!

گاهی با خودم نقشه های بزرگ می کشم ، خودم را شايسته همه کار و همه چيز می دانم ، با خود می گويم ،آری کسانی که دست از جان شسته اند و از همه چيز سر خورده اند تنها می توانند کارهای بزرگ انجام دهند . بعد با خودم می گويم. به چه درد می خورد ؟ چه سودی دارد؟ ... ديوانگی ، همه اش ديوانگی است ! نه بزن خودت را بکش ، بگذار لاشه ات بيفتد ان ميان ، برو ، تو برای زندگی درست نشده ای ، کمتر فلسفه بباف ، وجود تو هيچ ارزشی ندارد ، از تو هيچ کاری ساخته نيست ! ولی نمی دانم چرا مرگ ناز کرد ؟ چرا نيامد ؟ چرا نمی توانستم بروم پی کارم آسوده بشوم ؟ 

اينها را که نوشتم کمی آسوده شدم ، از من دلجويی کرد ، مثل اينست که بار سنگينی را از دوشم برداشتند . چه خوب بود اگر همه چيز را می شد نوشت . اگر می توانستم افکار خودم را به ديگری بفهمانم ، می توانستم بگويم ، نه يک احساساتی هست ، يک چيزهايی هست که نمی شود بديگری فهماند ، نمی شود گفت ، آدم را مسخره می کنند ، هر کسی مطابق افکار خودش ديگری را قضاوت می کند . زبان ادميزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است. "

 وقتی انتخابت بايد بين بد و بدتر باشه ديگه چه فرقی می کنه ؟ وقتی همه اميد ها به نااميدی تبديل می شن ديگه دليلی واسه داشتن انگيزه هات نداری همه رو رها می کنی حتی اگه خيلی عزيز هم باشن . نه کسی دلم رو شکونده نه کسی عشقی ازم دريغ کرده نه به هيچ دامی اسيرم و نه هيچ اتفاق خاص ديگه افتاده .

نمی توانم بنويسم شايد هيچ حرفی ندارم و شايد پر از حرفم . نمی توانم گريه کنم نمی توانم جيغ بزنم نمی توانم کسی رو مقصر اين احوالم بدانم . فقط اين را می دانم که دارم از خودم فرار می کنم . از عادت هام فرار می کنم . از حرف زدنم فرار می کنم . از خنديدن از گريه کردن از شنيدن از ديدن از محبت کردن از هر چيزی که به خودم مربوط بشه . بدبختی این است که همه چی به من مربوط می شود. به من مربوط می شود که پيغامها واسه چه کسی از طرف چه کسی فرستاده می شود . به من مربوط می شود که نمی توانم دوست داشتن را درک کنم. به من مربوط می شود که نمی خواهم،  به من مربوط می شود که ... و من از همه اينها فرار می کنم . قرص ها دارن اثر می کنن تقريباً سرم داره گيج می خورد و به خودم می گویم الان ديگر وقت خواب است ...

" ديگر نه آرزويی دارم و نه کينه ای ، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم ، گذاشتم گم بشود ، در زندگانی آدم يا بايد فرشته شود يا انسان و يا حيوان ، من هيچکدام از آنها نشدم ، زندگانيم برای هميشه گم شد . من خود پسند ، ناشی و بيچاره به دنيا آمده بودم ، حال ديگر غير ممکن است که بر گردم و راه ديگری در پيش بگيرم . ديگر نمی توانم دنبال اين سايه های بيهوده بروم ، با زندگانی گلاويز بشوم ، کشتی بگيرم . شماهايی که گمان می کنيد در حقيقت زندگی می کنيد ، کدام دليل و منطق محکمی در دست داريد؟ من ديگر نمی خواهم نه ببخشم و نه بخشيده شوم ، نه به چپ بروم نه به راست ، می خواهم چشمهايم را به آينده ببندم و گذشته را فراموش کنم .  نه نمی توانم از سرنوشت خودم بگريزم ، اين فکرهای ديوانه ، اين احساسات ، خيال های گذرنده که برايم ميايد آيا حقيقی نيست؟ در هر صورت خيلی طبيعی تر و کمتر ساختگی به نظر می ايد تا افکار منطقی من ، گمان می کنم آزادم ولی جلو سرنوشت خودم نمی توانم کمترين ايستادگی بکنم . افسار من به دست اوست ، اوست که مرا به اينسو و آنسو می کشاند . پستی ، پستی زندگی که نمی توانند از دستش بگريزند ، نمی توانند فرياد بکشد ، نمی توانند نبرد بکنن، زندگی احمق . حالا ديگر نه زندگانی می کنم و نه خواب هستم ، نه از چيزی خوشم مياد و نه بدم ميايد.خسته شدم ، چه مزخرفاتی نوشتم ؟ با خودم می گويم : برو ديوانه . کاغد و مداد را دور بينداز ، بينداز دور . پرت گويی بس است . خفه شو ، پاره کن ، مبادا اين مزخرفات به دست کسی بيافتد ، چگونه مرا  قضاوت خواهند کرد؟ اما من از کسی رو در بايستی ندارم ، به چيزی اهميت نمی گذارم ، به دنيا و مافيهايش می خنديدم . هر چه قضاوت آنها در باره من سخت بوده باشد ، نمی دانند که من بيشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام ، انها به من می خندند ، نمی دانند که من بيشتر به انها می خندم ، من از خودم و از همه خواننده اين مزخرفات بيزارم . "

اينها همه احساسات زيبای تهوع انگيز من بود که با کمک صادق هدايت همه را گفتم . اگر زنده ماندم بر می گردم و قالب را سر و سامان می دهم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۳
 

حرف اول...

چه زيبا باشی چه زشت ... زشت...

چه ترديد داشته باشی و چه برايت مهم باشد...

پيش از آنکه فراموشم کنی يا که بميری...

درونت را برايم بگشا

می خواهم در آغوش بگيرمت.

چه ضعيف باشی چه قوی...

چه فکر کنی مقدس هستی و چه فکر کنی گناهکاری...

يا اينکه برايت کاملاً بی اهميت باشد...

حتی اگر برايت اهميت ندارد که من چه فکر می کنم.

حتی اگر بدجنس باشی.

حتی اگر دنيايت نمی داند که من وجود دارم ...وجود دارم؟؟؟

پيش از آنکه خاک گورت کنده شود.

می خواهم در آغوشت بگيرمت.

چه شيرين ترين افسوست باشم..

چه بدترين خاطره ات باشم. بدترين؟

چه داده يا فروخته شده باشم...

هميشه...

هميشه ...

هميشه مال تو بوده ام .....

می خواهم در آغوشت بگيرم

و در چشمانت به خود بيايم

می خواهم بگويم که از تو دلگير نيستم

می خواهم که مرا در آغوشت فشار دهی....

 

حرف دوم...

سقوط از طبقه سوم همان قدر آسيب می رساند که سقوط از طبقه صدم . اگر بناست سقوط کنی ، بهتر است از بلندترين جا سقوط کنی.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٦
 

می گه : دوستت دارم....

و من فکر می کنم " کلمات زيبا وقتی آدم رنج می برد، هيچ معنايی ندارد!!!  "

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢۳
 

It could be me


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱۸
 

يه دوست ( دوست دختر يا دوست پسر) مثل يه آدامسه:

1-     داشتن يه بسته آدامس هميشه بهتر از داشتن فقط يه آدامسه!!!

2-     فراموش نکنيد که پايانه هر آدامسی سطل آشغاله پس برای هيچ آدامسی قيمت زيادی پرداخت نکنيد!!

3-     هيچ وقت آدامس نيم خورده کسی رو به دهن نذارين!!!

4-     جويدن طولانی هر آدامسی به جز بيمزه شدن حاصلی نداره!!!

5-     حسرت آدامسی که دور انداختيد رو نخوريد چون آدامسای خوشمزه تر هميشه پيدا می شن!!!

6-     ازدواج مثل قورت دادن آدامسه!!!

بی زحمت دست به دست اين آدامس رو بچسبونيد به ديوار.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱٦
 

سلام . از همين جااعلام مي دارم كه من اساساَ قاطم. خيلي اين چند وقته دارم ديوونه بازي در ميارم . نمي دونم چه جوري بگم چمه . به همه چي شك دارم يه هو احساس مي كنم كه از صبح تا حالا نفس نمي كشم بعد هي دقيق مي شم بعد ميبينم نه انگار واقعاَ نفس نمي كشم. يا اينكه خواب و بيداري رو قاطي كردم يه چيزاي رو توخواب مي بنينم اما فكر مي كنم واقعي بوده . فكر مي كنم با يكي قرار دارم زنگ مي زنم ميبينم نه ! بعد يادم مي افته خواب ديدم . يا اينكه مثلاَ فكر مي كنم با يكي دعوام شده بيچاره زنگ مي زنه الكي محلش نمي زارم بعد مي فهمم كه اينا رو تو خواب ديدم . برعكس هم شده ها مثلاَ يه سري كار انجام مي دم . بعداَ ميام مي گم كي نشسته پشت سيستم من ؟ بعد دو ساعت حرص خوردن يادم ميفته كه نه بابا خودم كردم.خلاصه اينكه ديوونه شدم رفت. تازه يه چيز ديگه به غير از اينكه گيج شدم حوصله هيچ كسي رو ندارم حتي اينكه جواب سلام رو بدم همش با سرم جواب مي دم اين شد كه نيلو زنگ زد حسابي فحش ناموسي بهم داد( البته دريغ از يه رگ غيرت كه بجنبه ). چيز خيلي افتضاح ديگه اينكه دلم همش مي گه اوهوي يارو ‏‏‏‏، گاگول ،اوشكول ،  اوهوي من تنهاما !!! منم مي گم به .....مم، بي حيا.  آقا دلم مي خواد از دم همه رو كور كنم . گوشاي همه رو ببرم و اينكه ( اينو نمي تونم بگم ناموسيه ) . خيلي رسمي ر.. م به اين زندگي.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٩
 

به خدا راسته ها!!!

دلتون خواسته تا حالا يکی رو بخورين ؟ اگه آره از کجاش شروع می کردين؟ من اول از اون چشماش شروع می کردم ! راستش بی خيال حقوق بشر و از اين جور حرفا . صيدی که تو دام من بيوفته ديگه بايد بی خيال آزادی و جونش بشه . تقصيره خودشه . چشمش کور، دندش نرم می خواست چشمشو وا کنه که پاشو کجا می زاره؟ بی راه می گم؟ برو بابا به تو چه اصلاً . می دونم که خيلی وقته چيزی ننوشتم . اما راستيتش حال نداشتم نه اينکه خبری نباشه . اتفاقاًخيلی خبرا هم کاری هم مالی هم همه چی اما دستم به نوشتن نمی ره . اين مدت خيلی تنها بودم ولی سرم هم حسابی شلوغ بود يعنی اصلاً هيچ احساس خاصی نداشتم . نه دلم تنگ بود نه غصه داشت هيچ چيز خاصی تو دلم نبود (اين نشون می ده که دلم خوب کار می کنه ) و شايد هيچ زمانی تا اين حد بی يار و رفيق نبودم . اما از ديروز عصر يه فکری زير پوست کلم مثل يه کرم می جنبه و گاهی هم قل قلکم می ده ديروز عصر داشتم بخور می دادم که يه چراغ اون زير روشن شد و امروز هم که داشتم مطالعه می کردم همه جا تاريک بود و هيچ نوری نبود جز چراغ مطالعه دوباره از تو چشمام هری ريخت رو کتاب ( اون نه ها فکر رو می گم)  و باعث شد که دوساعت زل بزنم تو تاريکی و بهش فکر کنم . زياد فکر بدی هم نيست می شم عين يکی دو سال قبل که فکر می کردم می شه همه آدما رو دوست داشت . اما راستش يه کم سخته . اما اينو می دونم که دلم می خواد اون تمساح می شدم که يهو بپرم و اونو تکه تکه ش کنم و هلپی قورتش بدم . تا ديگه خيالم راحت باشه . شما فکر می کنيد بعد از خوردنش دچار سوء هاضمه می شم؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۳٠
 

I am lazy.

I am beautiful.

I am large.

I am sweet.

I am crazy.

And I am in love with nobody……I am free……

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٥
 

آخ لپم!! آخ دلم!! آخ پام !!

روی کاناپه لم دادی و پاتو گذاشتی رو ميز. رو شکمت يه ظرف آلو که آب تمشک داره ازشون می چکه و از دست مامانت قايم کردی که نريزتشون دور گذاشتی ، و هی می خوری و هسته هاشو گوشه لپت جمع می کنی و همون جور که زل زدی به تلويزيون به ماجرای ديروز صبح فکر می کنی و حتی از يادآوريش تنت مور مور می شه .(اصلاً فکرشم نمی کردی که اين جوری بشه.نه جون من فکر می کردی؟) زل می زنی به انگشت شست پات . آخ کاش اين آلو ها تموم نشن اما لپم داره می ترکه . تلفن زنگ می زنه جای انگشتات همه جا رو به گند می کشه . الو؟؟؟ آخ لپم . دلت يه ديوونگی تمام و کمال می خواد ، دلت می خواد بزنی به سيم آخر دلت می خواد يکی پيدا بشه که با هم پوزه همه رو بزنين ، دلت می خواد اونقدر ديونه بشی که همه بی خيالت بشن ، اونقدر ديونه که ديگه هيچکی به گرد پات نرسه ، اما تنهايی. تنهای تنها . هيچکی هم پا کار نيست . آخ لپم !!! آخ دلم !!! يکی جلو منو بگيره....

امروز يک عدد سوسک (از اونا که اندازه کف دستن)خيلی پروانه وار روی ساق پای من راه رفت ! منتها ليز خورد با سر افتاد کف دستشويی . آخی منم مجبور شدم زير دمپايی لهش کنم .(اصلاً از سوسک و مارمولک و اين جور جک و جونورا نمی ترسم .) آخی اون چشمای سياهش رو بگو دلم پر پر شد براش . منم که حساس !!! بيست دقيقه پامو آوردم بالا تو دستشويی زير آب يخ گرفتم و حدود ده بار با صابون تا زانومو شستم و باعث شد که دچار کشيدگی پا بشم . الانم هی سعی می کنم پامو از خودم دور بگيرم . آخ پام!!!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : vatovato - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢۳
 

کاش یاسمن در زمستان می مرد!

کاش ياسمن در زمستان می مرد.

-     در خانه اين بابا ، احمدی ، شلوغ بود.

-          يعنی تو نفهميدی !

-          پيداست خبری داری .

-          بازم چای می خوری؟

-          از کدام دم کردی که اين قدر دير دم است . نگفتی چه خبر ؟

-          مرده .

-          باز دو روز من رفتم مأموريت تو خيالاتی شدی؟

-          نه به جان تو . مرده به خدا .

-          کی ؟

-          ياسمن .

-          ياسمن ؟!

-          آره .

-          کی ؟

-          ديروز دم غروب شنيدم .

-          از کی ؟

-          گفتند تصادف کرده .

-          با چی ؟

-          با اين ماشين گنده ها .

-          کاش کولر را زياد می کردی .

-          مجبوری هی چای بخوری و عرق بريزی ؟

-          گفتی کی گفته ؟

-          پاسبان ها .

-          کی ؟

-          گفتم که ديروز دم غروب شنيدم .

-          کنار قاب عکس بود. تو قايمش کردی ؟

-          گفتی نمی کشی ديگر.

-          گذاشتيش يخچال ؟

-          هيچ وقت حرفت حرف نيست .

-          توی مأموريت لب نزدم .

-          خدا برای هيچ کس نخواهد .

-          چه قهوه هايی عمل می آورد.

-          تو هم که همش فکر شکمت هستی .

-          کاش کرکره را تاريک می کردی . چشمم را می زند.

-          داغ و داغ نخور . راديو می گفت سرطان می آورد.

-          چه دختر کم حرفی بود.

-          هر کسی يک جور است ديگر.

-          قند شکسته نداريم؟

-          پولکی که دوست داشتی .

-          می گفتی توی کلاس کنار دست هم می نشستيد ، تو مدرسه ؟

-          چه می دانم ، فقط يک سالش را . می گفتند له ولورده شده .

-          هميشه يک گل نرگس دستش بود و بو می کرد . يادت است ؟

-          خوب يادت مانده !

-          احمدی را توی جمعيت جلوی خانه اش نديدم .

-          چه می دانم . خوش به حالش . باز چهار تا برادر دارد زير تابوتش را بگيرند.

-          وزنی نداشت که کسی بخواهد زير تابوتش را بگيرد . مثل قرقی بود.

-          استغفرالله

-          کاش حداقل توی زمستان می مرد . خيلی رويايی می شد. نه ؟

-          دوميت است داری روشن می کنی . چه خبر است ؟

-          آن وقت روزنامه ها می نوشتند : " دختری زير چرخ های تريلی له شد در حالی که در دستش يک شاخه گل نرگس بود ".


 
comment نظرات ()
 
 
نه !
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٠
 

....

من دلم می خواهد بگويم نه نه نه نه

-          برويم؟

-          سخنی بايد گفت؟

-          جام ، يا بستر ، يا تنهائی ، يا خواب؟

-          برويم...

 

*فروغ

 

راستی يادم رفته بود بگم 26 ارديبهشت که گذشت وبلاگم يکساله شد.


 
comment نظرات ()
 
 
بنال!!!!!
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٦
 

می گه : پگاه

می گم: بنال

اين بار جيغ می کشه : پگاه

اين بار منم جيغ می کشم : گفتم که بنال .

می گه : اِ اِ اِ

می گم : اين که گفتی يعنی چی؟

می گه : درجه دِپ م رفته بالا ( آقا که شما باشی و خانومی که من باشم در زبان واتواتويی درجه دِپ يا همان deep از کلمه بيگانه  depress مياد که درجه دلمردگی و نااميدی رو نشون ميده که گاهی از وقتا خطر درجه اون از درجه ريشتر هم بيشتر و ممکنه به سقط شدن طرف منجر بشه.)

می گم: دليل؟

می گه : هيچی همين جوری.

يه سکوتی کردم که از صد ها فحش ناموسی و غير ناموسی بسی کاری تر بود.

يه کم خودشو جمع و جور کرد و ميگه خوب هيچی هيچی که نه اما خوب هيچی .

می گم: مرگ خفه نشی تو. می گی يا وادارت کنم که بگی . وادارم نکن تحکم کنم ضعيفه.

می گه : اِ اِ اِ

می گم: دوباره به زبان بيگانه صحبت کردی. لال شی . بگو.من خودم تو رو بزرگت کردم . گذاشتمت تحصيل کنی واسه خودت سری تو سرا در بياری زير بال و پر خودم گرفتمت ! خلاصه اينکه تا حالا هواتو داشتم . به دندون گرفتمت تا اينقده شدی! وگرنه تا حالا يا عملی شده بودی يا الان سينه قبرستون خوابيده بودی.

می گه: حالا هر کی ندونه فکر می کنه منو از پرورشگاه آوردی بزرگ کردی!

می گم: حالا که ديگه از آب گل دراومدی واسه م شاخ و شونه می کشی و تو روم می ايستی؟ بيمير.( به لهجه اصفهانی)

می گه: خيلی ازت بدم مياد . خيلی خری . اصلاً شما ها هيچ کدوم حرف منو نمی فهميد. منو درک نمی کنين.

می گم: چه غلطا !!! تو حرفم می زنی؟

می گه : پگاه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه .

می گم : هوم؟ بو گو ( به لهجه اصفهانی) . الهی قربونت برم.

می گه: حوصله ندارم . هر کی باهام حرف می زنه دلم می خواد بزنم تو سرش.

می گم: ( با عرض معذرت) که که رو.... قربونم بری ....

و در ادامه به علت رد و بدل شدن فحش های ناموسی (و بسيار ناموسی) مجبور به حذف بقيه مکالمه شديم .

و تلفن ها قطع می شود.

5 دقيقه بعد ...تلفن زنگ میزد.

می گه :  سلام . پگاه خوبی؟ می گم که ...چيزه....

می گم:  اِ سلام راستی يادم رفت بهت بگم . چيزه......راستی اون جک رو شنيدی يه قزوينيه داشته ...


 
comment نظرات ()
 
 
ببین چقدر دوستت دارم.
نویسنده : vatovato - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱۳
 

ببین چقدر دوستت دارم.

ببین چقدر دوستت دارم.

هر کی هم دوست داره يک عکس توپ از خودش بگيره بره اينجا.


 
comment نظرات ()
 
 
اگر دنيا دست زنها بيفتد.
نویسنده : vatovato - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٠
 

اگر دنيا دست زنها بيفتد.
اگر دنيا دست دخترها بيفتد ال مي شود يا بل ميشود؟
يك روزنامه نگار سيبيل كلفت مي گويد: اوا! خدا آن روز را نياورد مگر از جان و مال و ناموس و زندگيمان گذشته ايم؟
يك متخصص فناوريهاي نوين ميگويد: همه مون را ميذارن سينه ديوار، نفري يه گلوله خرجمون ميكنند به چه قشنگی! بعدش هم ميگن حيف همون يه گلوله!!! (آدم فهميده به اين ميگن)
يك كارشناس ارشد غذاهاي دريايي عقيده دارد: روزي كه دنيا بيفتد دست اين ضعيفه ها، اركان نظامهاي دموكراتيك مرد مدار، به لرزه ميافتد. روز اول مردها را كنج خانه ها به امر خطير "بشور و بساب" ميگمارند، خودشان به خيابانها مي آيند يك رفراندوم راه مياندازند كه تنها زنها در آن حق رای دارند. بعد نتيجه شمارش آرا با نظارت شوراهاي يك روزه اين ميشود كه 9/99 درصد راي دهندگان به خروج آقايان از حاکميت راي مي دهند! (آن يك دهم درصد را هم براي افه دموكراسی كنار ميگذارند.)
كامران خان همسايه مامانم اينها ضمن اشاره به انقراض حكومتهاي زن سالار در هزاره های پيشين و مسبوق به سابقه بودن شکستهای مكرر زنان در اداره امور مملكتي فرايند سپردن امور به ضعيفه ها را فرآيندی از پيش شكست خورده ميداند. (حرف مفت ميزنه حسود!!)
اما خواهر يك كودك فهيم ميگويد: آهاي! آقايان بيچاره! همين حالا هم دنيا دست زنان ميباشد، (شما توي باغ نميباشيد!)


 
comment نظرات ()
 
 
حراج انسان!
نویسنده : vatovato - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٧
 

سلام . يه چند وقتی نبودم حالا اومدم.من کمابيش خيلی روزنامه می خونم اما هيچ وقت تا مجبورم نکنن در مورد چيزی بحث نمی کنم . اما مطلب زير رو خيلی تکان دهنده ديدم . بخونين . به هر حال اين اتفاقا داره در اطراف ما ميوفته .

روزنامه شرق. شماره 199. چهارشنبه 6 خرداد 1383

حراج انسان در فجيره

امروز در فجيره امارات متحده عربی گروهی از دختران وپسران ايرانی برای فروش به حراج گذاشته می شوند. در ميز گرد قاچاق انسان که روز گذشته در محل خبرگزاری جامعه جوانان ايرانی با حضور کارشناسان و مسئولان کشوری برگزار شد اعلام شد که مقدمات اين حراج، دوهفته قبل در روند برگزاری يک نمايشگاه بين المللی توسط شکارچيان زنان و دختران ايرانی فراهم شده است. از سوی ديگر شنيده شد در اين حراجی ، پسران ايرانی نيز برای فروش حضور دارند.اين در حالی است که چندی پيش فرمانده نيرو های انتظامی اعلام کرد : ما دو بخش عمده قاچاق داشتيم که يک بخش بر حوزه کشورهای خليج فارس و بخش ديگر نيز مریوط به پاکستان بود که باند کشورپاکستان در مشهد به طور کانل منهدم شد و قاچاقچيان به مراجع قضايی تحويل داده شدند. وی افزود : آمارهای ما به هيچ وجه افزايش قاچاق انسان را نشان نمی دهد. [!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!]

اما با اين حال شکارچيان توانستند در غرفه يکی از کشورهای عربی از ميان 286 دختر ايرانی ، 54 نفر را انتخاب و 28 ارديبهشت به کشوری در حاشيه خليج فارس بفرستند تا در روز 6 خرداد برای حراجی فجيره آماده شوند. اين حراج در حالی برگزار می شود که لايحه دوفوريتی مبارزه با قاچاق انسان هفته گذشته در صحن علنی مجلس به تصويب رسيد .[می خوام صد سال تصويب نکنن!] در جلسه روز گذشته مصطفی بن يحيی خلبان ايرانی تبار شاغل در خطوط هوايی امارات متحده عربی اعلام کرد : از 9 پرواز به صورت عادی و 20 پرواز غير عادی ايران به دبی به طور متوسط بين 10 الی 15 دختر روزانه به امارات فرستاده می شوند . اغلب اين دختران از شهرهای آبادان ، اهواز ، زاهدان ، تبريز و کرمانشاه هستند  که بالاترين درصد آن مربوط به تهران و مشهد است . همچنين ماهانه 3 تا 5 جسد دختر ايرانی از اين کشورها به ايران منتقل می شوند.

بن يحيی ، اختصاص يک ترمينال مسافربری هوايی به ايرانيان را دليلی ديگر برای اهميت موضوع قاچاق دختر ايرانی توسط کشور امارات ذکر می کند.طبق گفته خلبان بن يحيی ميدان های شهر ، آرايشگاهها ، دادگاه های خانواده ، استخرهای زنانه ، کلاس های بدنسازی و.. محلی برای شناسايی دختران و زنان و ترغيب آنها برای رفتن به کشورهای حاشيه خليج برای کسب درآمد بيشتر ، زندگی بهتر و شغل مناسب شده است . اين خلبان ايرانی تبار گفت : 38 درصد اين دختران از طريق آگهی استخدام منشی جذب اين باندها می شوند . بعضی از اين دختران به قدری کم سن و سال هستند که پس از انتقال مدتی به عنوان کارگر خانه از آنها استفاده می شود و سپس به عنوان روسپی در کلوپ های شبانه مشغول به کار  ميشوند. ويزاهای اين دختران نيز که توسط آژانس های کوچک و بزرگ سطح کشور آماده می شود ، 15 روزه است .

بن يحيی با اشاره به اين که دو آژانس بزرگ تهران در کار فعاليت قاچاق دختران به صورت حرفه ای و گسترده مشغول به کار هستند ، اضافه می کند : در مدت دو هفته ای که اين دختران برای بردگی جنسی به دبی آورده می شوند نزديک به حدود هزار بار مورد تجاوز قرار می گيرند . اما سهم آنان از اين درآمد فقط ده درصد کل مبلغ است و 90 درصد به جيب روسای باندها و قوادان می رود. نرخ اين دختران در روزهای اول بين هزار تا دو هزار دلار است که اين بستگی به وضعيت ظاهری و فيزيکی آنان دارد . البته در روزهای اخر اين نبلغ به 5-10 دلار می رسد که خريداران آنها کارگرانی از کشورهای هند و پاکستان هستند .

وی ادامه می دهد : به منظور تمديد ويزای سه ماهه امارات ، بعد از اتمام ويزای اين دختران به کيش فرستاده می شوند و سپس به شهرهای خود انتقال داده می شوند....